كرد كه مسلمانان در جنگ با مشركين سستى مىكنند ، دو نفر را به سوى عينية بن حصين و حارث بن عوف ، دو فرماندهء غطفان ، فرستاد و آنها را به صلح فراخواند تا بدون جنگ به خانههايشان بازگردند و در عوض پيامبر يك سوم از ميوهجات و خرماى مدينه را به آن دو بدهد .
پيامبر با سعد بن معاذ و سعد بن عباده مشورت كرد . آن دو به پيامبر گفتند : اگر امر و فرمان خدا بر شما نبود ، چيزى جز شمشير به آنها نمىداديم تا اينكه خداوند ميان ما و آنها داورى كند .
راوى مىگويد : عمر بن عبد ود و عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب و نوفل بن عبد اللّه مغيره و ضرار بن الخطاب به سوى خندق رفته و در كنار آن مىگشتند تا از باريكترين نقطهء خندق بگذرند ، تا اينكه به محلى رسيدند كه اسبانشان از آنجا ترس و وحشت داشتند . آنها از خندق گذشتند و با اسبانشان در طرف ديگر خندق ، جلوى مسلمانان جولان مىدادند و احدى از مسلمانان براى جنگ با آنها جلو نمىرفت .
عمرو بن عبد ود با كمال غرور و مباهات فرياد مىزد و مبارز مىطلبيد .
هرگاه كه عمرو بن عبد ود مبارز مىطلبيد ، على عليه السّلام برمىخاست ولى پيامبر او را به جلوس و انتظار امر مىكرد تا اينكه شخص ديگرى از مسلمانان برخيزد ، اما احدى از جايش تكان نمىخورد ؛ چونكه مسلمانان از عمرو بن عبد ود و همراهانش بسيار ترسيده بودند .
الازرى امير المؤمنين را در اين مقام ، چنين مدح كرده است :
ظهرت منه فى الورى سطوات * ما أتى القوم كلّهم ما أتاها
يوم غصت بجيش عمرو بن ودّ * لهوات الفلا و ضاق فضاها
و تخطّى إلى المدينة فردا * لا يهاب العدى و لا يخشاها