وقتى كه مردم در كنار آن آب بودند ، يك اتفاق بين مسلمانان نيز رخ داد ؛ همراه عمر بن خطاب فردى بود از بنى غفار كه به او جهجاه مىگفتند ، بين او و جهنى كه همپيمان بنى عوف از خزرج بود ، نزاع و كشمكش در گرفت .
جهنى گفت : اى گروه انصار و جهجاه گفت : اى گروه مهاجرين ، هر كس عدهاى را به يارى فراخواند . پس عبد اللّه بن ابى بن سلول عصبانى شد ، در حالى كه در نزد او عدهاى از قومش بودند ، مانند زيد بن ارقم كه نوجوانى مسلمان بود . سپس به سوى كسانى كه پيش او بودند رو كرد و گفت : اين همان چيزى است كه خودتان با خودتان كرديد . آنها را به بلاد و سرزمين خود راه داديد و اموال خود را با آنان تقسيم كرديد . به خدا قسم ! اگر اموالتان را با دست خودتان از آنها بگيريد ، حلال است .
خطاب اين را شنيد و به پيامبر گفت : اى رسول الهى ، از عباد بن بشر گذشتم ؛ پس او را كشتم .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله جواب داد : چگونه است كه مردم مىگويند : محمد اصحاب و ياران خود را بكشتن مىدهد و لكن من فرمان حركت دادم . پس مىخواهيد وقتى حركت كنيد كه هيچكس در آن موقع حركت نمىكند .
أسيد بن حضير فرارسيد و سلام كرد و گفت : يا رسول اللّه ، همانا در وقتى كه كسى در آن وقت جايى نمىرود ، داريم مىرويم .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : آيا آنچه را عبد اللّه بن ابى گفته است شنيدهاى ؟
اسيد گفت : عبد اللّه بن ابى چه گفته است ؟
پيامبر جواب داد : با خود پنداشته است كه وقتى به مدينه بازگشت ، آدمهاى پست را از مدينه بيرون مىكند .
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيره و صفات پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٣٩