عمرو گفت : اى پسر برادر ، اين را از من مخواه . پس على عليه السّلام به او گفت : بدان كه خير در پذيرش آنها است . سپس على عليه السّلام به او گفت : از همان جايى كه آمدى ، بازگرد .
عمرو جواب داد : قريش هرگز دربارهء چنين چيزى سخن نمىگويد .
على عليه السّلام گفت : از اسب پايين بيا و با من بجنگ .
عمرو خنديد و گفت : اين خواستهاى است كه گمان نمىكنم شخص ديگرى از عرب ، من را به آن دعوت كند . من اكراه دارم كه مرد بزرگوارى مانند تو را بكشم ، در حالى كه پدرت همنشين من بود .
على عليه السّلام فرمود : ولى من دوست دارم كه تو را بكشم ، پس اگر مىخواهى از اسب پياده شو .
با شنيدن اين سخن عمرو غضبناك شد ، از اسب پياده شد و با دستش ضربهاى به صورت اسب زد تا دور شود .
جابر مىگويد : آن دو به يكديگر حمله كردند و گرد و غبار فضا را پر كرد ، به صورتى كه هيچكدام ديده نمىشدند ، تا اينكه صداى تكبير برخاست و فهميدم كه على عليه السّلام عمرو را كشته است . « 1 »
الازرى در اينباره چنين سروده است :
و مشى يطلب البراز كما * تمشى خماص الحشى الى مراعا
فانتضى مشرقية فتلقّى * ساق عمرو بضربة خبراها
و الى الحشر رنّة السيف منه * يملأ نقل أجرها ثقلاها
هذه من علاه احدى المعالى * و على هذه فقس ما سواها
« و رفت و مبارز طلب مىكرد همان گونه كه حيوانات درنده بسوى
هامش
( 1 ) . إعلام الورى بأعلام الهدى ، ج 1 ، ص 381 .