تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أسباب نزول الآيات (اسباب النزول) (فارسى) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
زبان درازى مىنمودند . حذيفه خبر ايشان با پيغمبر ( ص ) گفت . پيغمبر ( ص ) فرمود : اى منافقان اين اخبار چيست كه از شما مىرسد ؟ قسم خوردند حرفى نزده‌اند ، و آيه در تكذيب ايشان نازل گرديد . قتاده گويد : مردى از جهينه و مردى از غفار با هم زد و خورد مىكردند ؛ و غفارى بر جهينى غلبه يافت و عبد اللّه بن ابىّ فرياد زد : يا بنى الاوس برادرتان را يارى كنيد ! داستان ما و محمد بدان ماند كه گويند « سگت را چاق كنى مىخوردت » به خدا اگر به مدينه باز گرديم ، از ما دو گروه آنكه نيرومندتر و عزيزتر است ذليل‌تر را بيرون مىكند . يكى از مسلمانان آن سخن بشنيد و رفت و به پيغمبر ( ص ) خبر داد . پيغمبر ( ص ) عبد اللّه خواست ، و او سوگند خورد كه چنان حرفى نزده . آيه در ردّ انكار عبد اللّه بن ابىّ نازل گرديده .
وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا . . .
( آيهء 74 ) . ضحاك گويد منافقين همداستان شدند كه در ليلة العقبة شتر پيغمبر ( ص ) را برمانند و قصد آسيب زدن به پيغمبر ( ص ) را داشتند و با اين تصميم عده‌اى از ايشان جلو افتادند و جمعى از پيغمبر ( ص ) عقب ماندند و گفتند چون به گردنه برسد او را از مركبش به دره مىاندازيم . و آن شب جلودار پيغمبر ( ص ) عمار بود و حذيفه از پشت سر شتر را مىراند كه صداى پاى شترانى را از پشت سر شنيد و متوجه عده‌اى نقابدار شد . داد زد كه دشمنان خدا دور شويد ! آنان از اجراى قصد خود باز ماندند و پيغمبر ( ص ) سالم به مقصد رسيد و اين آيه نازل شد .
وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ . . .
( آيهء 75 - 77 ) . ابو الحسن محمد بن احمد بن فضل با اسناد از ابو امامه باهلى روايت مىكند كه ثعلبة بن حاطب انصارى نزد پيغمبر ( ص ) آمده گفت يا رسول اللّه ( ص ) دعا كن خدا مرا توانگر كند . پيغمبر ( ص ) فرمود : واى بر تو اى ثعلبه ، مال كم كه بتوانى سپاسش را به جاى آرى به از ثروت هنگفت كه شكر آن نگزارى . و باز فرمود : آيا دوست ندارى كه مثل پيغمبر ( ص ) خدا باشى ؟ سوگند به آنكه جانم در دست اوست اگر بخواهم از اين كوه‌ها طلا و نقره براى من سرازير بشود ، مىشود [ و نمىخواهم ] . ثعلبه گفت ترا سوگند به آنكه ترا به حق برانگيخت كه اگر دعا كنى خدا مرا توانگر سازد حق ذيحق را مىپردازم . پيغمبر ( ص ) دعا فرمود كه خدا ثعلبه را ثروتى نصيب كن . پس ثعلبه چند گوسفند تهيه كرد ، و آن گوسفندان مثل كرم شروع به زاد و ولد كردند به طورى كه در شهر نتوانست بماند و به دره‌اى در اطراف مدينه رفت و فقط نماز