يك روز كاروانى متشكل از دويست و پنجاه شتر وارد ( بادامشك ) شد و من قافلهسالار را احضار كردم كه بدانم آيا پسر من و سواران او را در صحرا ديده است يا نه ؟ قافلهسالار گفت ما از يزد مىآئيم و كسى را نديدهايم . از وى پرسيدم كه از اينجا تا يزد چقدر راه است . قافله سالار گفت ما دوازده شبانه روز راه پيموديم تا از يزد باينجا رسيديم . پرسيدم آيا در راه شما آبادى و آب موجود است يا نه ؟ قافلهسالار گفت دوازده روز قبل از اين شتران ما در نقطهاى واقع در شش فرسنگى يزد آب خوردند و امروز هم در اينجا آب مىخورند و در سر راه ما نه آبادى بود نه آب نه يك بوتهگون ( يعنى خار بيابان - مترجم ) كه بتوانيم آتش بيفروزيم و اگر كسى فصل زمستان از اين كوير بگذرد از سرما خواهد مرد براى اينكه در طول شصت فرسنگ راه ، تو يك قطعه چوب و يك شاخه از خار پيدا نميكنى كه بدان وسيله دندان خود را پاك نمائى تا چه رسد به اين كه آتش بيفروزى و خداوند بيابانى خشكتر و بيحاصلتر و وحشتآورتر از اين كوير نيافريده است .
من از اظهارات قافلهسالار حيرت كردم و از او پرسيدم چگونه شما جرئت كرديد از اين بيابان بگذريد . آنمرد گفت فقط در دو فصل مىتوان از اين بيابان گذشت يكى در بهار كه باران مىبارد و ديگرى در اين فصل كه هوا خنك مىباشد و شتر مىتواند دهپانزده روز بدون آب بسر ببرد و در غير از اين دو فصل هركس قدم به اين بيابان بگذارد از گرما و تشنگى هلاك خواهد شد .
پرسيدم در مدت دوازده شبانهروز كه شما از صحرا عبور كرديد و از يزد خود را باينجا رسانيدند به شتران خود چه داديد . زيرا شتر گرچه در صحرا آب نميخورد اما احتياج به خار دارد و تو ميگوئى كه در طول شصت فرسنگ خار هم يافت نمىشود قافلهسالار گفت ما از يزد با خود بيده ( يونجه خشك ) آورديم و در راه به شتران داديم چون اگر به آنها تفاله ميخورانيديم تشنه مىشدند ولى بيده ، در صحرا شتر را تشنه نميكند . ( تواله عبارت بود از خمير آرد جو كه به شكل استوانه هاى كوچك درمىآوردند و به دهان شتر مىانداختند و گاهى باسب هم تواله ميدادند - مترجم )
من در آن روز متوجه شدم كه نمىتوانم از راه صحرا خود را به كرمان و يزد برسانم زيرا هيچ قشون قادر نيست از صحرائى كه در طول شصت فرسنگ آب و آبادى ندارد عبور كند . ممكن است كه يك كاروان شتردار ، در بهار يا پائيز از آن صحرا عبور نمايد ولى عبور يك قشون در هيچ فصل امكان ندارد . من در آنموقع قصد نداشتم بكرمان و يزد و فارس بروم ولى از آن سفر تجربه آموختم و دانستم كه حمله كردن بكرمان و يزد و فارس از راه شمال امكان ندارد و بايد از راه مغرب يعنى از راه رى و اصفهان به فارس و يزد و كرمان حملهور گرديد .
كاروانى كه از يزد آمده بود بعد از دو روز توقف در ( بادامشك ) بسوى شمال به راه افتاد و من همچنان در انتظار كسانى بودم كه براى يافتن ( جهانگير ) و قشون او رفته بودند . دو روز بعد از عزيمت كاروان يزد يك كاروان ديگر از شترداران وارد ( بادامشك ) شد . كاروانيان بعد از اينكه شتران خود را رها كردند كه بروند و در صحرا خار بخورند ، آتش افروختند و اطراف آتش سنگ نهادند و بعد از اينكه دود از بين رفت يك طشت بزرگ روى آتش قرار دادند و از يك خيك ، روغن بيرون آوردند و به اندازه نيم من سمرقند روغن در آن طشت ريختند و آنگاه مقدارى كشك را كه آب كرده بودند با روغن مخلوط نمودند . بعد از اينكه مخلوط كشك و روغن به جوش آمد آن طشت را از آتش برداشتند و مقدارى زياد نان فطير ( يعنى نانى كه خمير مايه ندارد - مترجم ) در آن خرد نمودند و مشغول خوردن شدند .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 87
مساهمون: مارسل بريون
ص٨٧