من به آنها مزد بدهند تا اينكه خانههاى مردم ساخته شود .
در آن موقع متوجه شدم كه يكى از فوايد صحرانشينى من اين است كه دوچار آسيب زلزله نمىشوم و چون همواره در صحرا و زير خيمه بسر ميبرم اگر زلزلهاى روى بدهد به هلاكت نخواهم رسيد .
ساختمان وطن من شهر ( كش ) به كلى تمام شده بود و بطورى كه گفتم ، تصميم گرفتم كه از سلاطين دنيا دعوت نمايم كه به آن شهر بيايند و در آنجا ميهمان من باشند و آن شهر زيبا را تماشا كنند من براى چهل و دو پادشاه كه همه غير از پادشاه چين خراجگزار من بودند دعوتنامه فرستادم كه دو سال ديگر در فصل بهار در كش حصور بهم برسانند .
من از اينجهت دعوتنامه را دو سال زودتر فرستادم كه پادشاهان فرصت داشته باشند به كار هاى خود برسند و هنگامى به راه بيفتند كه بتوانند دو سال ديگر در فصل بهار در ( كش ) حضور يابند چون بهترين فصل شهر ( كش ) فصل بهار است .
تمام سلاطين دعوت مرا پذيرفتند و جواب دادند كه در موقع معين در ( كش ) حضور خواهند يافت .
با اينكه در ( كش ) عمارات زياد وجود داشت من امر كردم كه براى ميهماندارى از چهل و دو پادشاه چهل و دو كوشك بسازند و آن كوشكها در يك منطقه ساخته شود و نامش را ( بلاد الملوك ) بگذارند يعنى شهر پادشاهان .
پادشاه چين در جواب دعوت من نامهاى به زبان اويغورى فرستاد كه داراى اين مضمون بود
( تيمور بيك كه خود را بزرگتر از آنچه هست معرفى مىنمايد بداند كه من پادشاه كشور چين هستم كه يك سر آن به جابلقا منتهى مىشود و سر ديگرش به جابلسا و به شماره ريكهاى بيابان و ماهىهاى دريا در كشور من رعيت زندگى مىكند و هنگامى كه قشون من به راه ميافتد زمين بلرزه درميآيد و كوهها اگر پا داشته باشند از بيم قشون من ميگريزند . )
( تو چگونه جرئت كردى كه از يك چنين پادشاه دعوت نمودى كه به خانه تو بيايد و چند عدد خشت و سنك را كه روى هم گذاشتهاى ديدن كند )
( من آنقدر بزرك هستم كه سلاطين دنيا وقتى ميخواهند بحضور من برسند ده بار زمين را مىبوسند تا وقتى به آنها اجازه مىدهم كه خود را بپايهء سريرم برسانند )
( تو با نهادن چند خشت و سنك روى هم مباهات ميكنى و تصور مىنمائى كه يك بناى بزرگ بوجود آوردهاى و اگر به چين بيائى و حصارى را كه اجداد من بنا كردهاند ببينى و مشاهده كنى كه هزارها فرسنك طول آن حصار مىباشد از فرط حيرت انگشت بر دهان خواهى برد )
( اى تيمور بيك ، كدخدايان ممالك من از تو توانگرتر و متشخصتر هستند و اگر روزى تو از حيث ثروت و قدرت بپايهء يكى از كدخدايان من رسيدى در آن روز من به تو اجازه مىدهم كه مرا به خانه خود دعوت نمائى و تا وقتى به آن پايه نرسيدهاى همان بهتر كه خود را يكى از چاكران من بدانى و بفكر نيفتى كه از آن حدود تجاوز نمائى )
همينكه اين نامه را دريافت كردم چون دو سال بموقع آمدن پادشاهان دنيا به كش مانده بود مصمم شدم كه بسوى چين بروم و بپادشاه چين ثابت كنم كه من برتر از او هستم و وقايع آينده را بعد از اين خواهم نوشت .
پايان سرگذشت تيمور لنك بقلم خود او
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 422
مساهمون: مارسل بريون
ص٤٢٢