هست ، مىبايد كه باشد ، اما بهجاى خود ، و بهقدر خود . و چون دروغ گفتن هست ، و وجود دارد ، هم مىبايد كه باشد ، اما بهجاى خود و بهقدر خود ، و راست مىگويند ، از جهت آنكه وقت باشد ، كه كسى راستى بگويد ، و معصيت عظيم كرده باشد ، و وقت باشد كه كسى دروغى بگويد ، و طاعت عظيم كرده باشد ، پس معلوم شد كه هرچه هست ، : مىبايد كه باشد اما بهجاى خود و بهقدر خود .
رسالهء سوّم
( 7 ) صفحهء 118 سطر 25 تا صفحهء 121 سطر 14 بهجاى فصل هشتم و فصل نهم
V
فصل زير دارد :
فصل در بيان معاد بدانكه جملهء ارواح نزول كنند ، و بر مركب قالب سوار شوند . و باز از قالب مفارقت كنند . آنگاه قيامت ظاهر شود ، يعنى اجزاى قالب هريكى را جمع كنند ، و روح هريكى را در قالب هريكى درآورند ، و جمله را از گورها بيرون آورند ، و بر زمين عرصات حاضر گردانند ، و حساب هريكى بكنند ، و جمله را در دوزخ درآورند ، اهل تقوى و ايمان را از دوزخ بهسلامت بگذرانند ، و به بهشت رسانند ، و اهل ظلم را جاويد در دوزخ بگذارند ، و اهل ايمان را كه معاصى كرده باشد ، بهقدر معصيت عذاب كنند ، با به شفاعت شفيعان از ايشان درگذارند ، و به آخر از دوزخ خلاص يابند ، و به بهشت رسند و هركه در بهشت رسد ، جاويد در بهشت بماند ، و بهقدر آنكه نيكى كرده باشد ، مجازات مىبيند . و هركه در دوزخ ماند ، جاويد در دوزخ باشد ، و بهقدر آنكه بدى كرده باشد مكافات آن مىبيند . و بهشت و دوزخ محسوس و جسمانىاند ، و صفت خوش بهشت و ناخوش دوزخ معروف و مشهور است .
رسالهء چهارم
( 8 ) صفحهء 125 سطر 14 : « و اين واجب الوجود لذاته كه خداى عالم است . » بهجاى اين جمله
KBVX
مطلب زير دارد : چون خداى عالم را و عالم خداى را دانستى ، اكنون بدانكه عالم اسم جواهر و اعراض است ، مجموع جواهر و اعراض را عالم گويند ، و عالم