بر دو صورت . و چون كسى پارهء چوب در آتش اندازد ، سرخ شود ، بعد از آن ، آن را بگرداند ، دايره حاصل شود . و آن از آن است ، كه ديده اول نقطه كه بديد به حس مشترك سپرد ، و او نقطهء اول را نگاه مىدارد ، و همچنان ديده نقطهء دوم به دو مىسپارد ، و نقطه سيم را مىبيند تا از آنجا دايره حاصل مىشود : و ديده چيزى تواند ديدن كه در برابر او باشد ، و هرچه از ديده بگردد ، و ديده در آن نرسد ، پس جامع اينهمه حس مشترك است . و دوم خيال است ؛ و آن قوتى است مراتب كرده در آخر تجويف اول دماغ ؛ و او خزانهدار حس مشترك است ، و حس مشترك صور را زود قبول كند ، اما دير نگاه نتواند داشت ، زيرا كه رطوبت بر او غالب است . پس هرچه حس مشترك بستاند ، به خيال سپارد ، خيال آن را نگاه دارد . سيم وهم است ، و ملموسات جمله در حس مشترك جمعاند ، و هم معنى دوستى در دوست ، و معنى دشمنى را در دشمن درمىيابد .
و متصرفه آن است كه مدركاتى كه مخزوناند در خيال ، تصرف مىكند به تركيب و تفصيل .
( 2 ) صفحهء 94 سطر 14 : در آخر مطلب ( 23 )
BU
دارد : روح مؤمن پيش از آنكه به قالب آمد در آسمان اول بود ، و روح خاتم بر عرش بود . چون اول و آخر را دانستى ، باقى را همچنين مىدان . چون هريك از مقام معلوم خود نزول كردند ، به اين عالم سفلى آمدند ، و بر مركب قالب سوار شدند ، و كمال خود حاصل كردند . چون عروج هريك باز به مقام معلوم رسند ، و از مقام معلوم خود درنتوانند گذشت . ممكن است كه در راه بمانند ، و به مقام اول خود نتوانند رسيد ، از آنكه كمال خود حاصل نكرده باشد ، اما آنكه كمال خود حاصل كرد به مقام اول خود رسيد ، و از مقام اول خود درنتواند گذشت .
( 3 ) صفحه 94 سطر 23 . . . بعد از « پيدا مىكند »
BU
دارد : عقول و نفوس عالم علوى جمله شريف و لطيفاند ، جمله علم و طهارت دارند ، و هركدام كه بالاترست ، شريفتر و لطيفتر است ، و علم و طهارت وى بيشتر است . پس نفس آدمى اگر علم و طهارت حاصل كند ، بعد از مفارقت قالب بازگشت وى به ايشان خواهد بود ، با هركدام كه مناسبت حاصل كرده باشد ، بهوى بازگردد . و اگر با نفس فلك الافلاك مناسبت حاصل كرده باشد ، بهوى بازگردد . چون اول و آخر را دانستى باقى را همچنين مىدان .