الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ »
. و افراد عالم سفلى هريكى صورتى كه دارند ، رها مىكنند ، و صورتى ديگر مىگيرند . آتش هوا ، و هوا آب ، و آب خاك مىشود ؛ و خاك آب ، و آب هوا ، و هوا آتش مىگردد . و خاك و آب و آتش و هوا مركّب مىشوند ، و باز مفرد مىگردند ، و هريك به اصل خود بازمىگردد . و به اين سبب عالم سفلى را عالم كون و فساد مىگويند .
( 21 ) اى درويش ! مفردات چون مركّب مىشوند ، اعراضى كه در ايشان بالقوّة موجوداند ، در مركّب بالفعل موجود مىگردند ، و از قوّت به فعل مىآيند ، و از عالم اجمال به عالم تفصيل مىرسند ، و خود را جلوه مىكنند . و باز مركّبات چون مفردات مىشوند ، و هريك به اصل خود بازمىگردند ، همان اعراض كه در ايشان بالقوّة موجود بودند ، همچنان در ايشان بالقوّة موجوداند ، بىزيادت و نقصان . پس جواهر و اعراض عالم 350 ازين وجه كه هستند ، هرگز زياده و كم نشدند ، و هرگز متغير نشوند ، چنين مىدانم كه تمام فهم نكردى روشنتر ازين بگويم .
فصل هفتم در بيان خزاين خداى
( 22 ) بدانكه چون مفردات عالم موجود گشتند ، و از قوّت به فعل آمدند ، و از عالم اجمال به عالم تفصيل رسيدند . اعراضى كه به مفردات تعلّق مىداشتند ، با مفردات از قوّت به فعل آمدند ، امّا اعراضى كه به مركّبات تعلّق مىداشتند در مفردات بالقوّة بماندند ، و از قوّت به فعل نيامدند . چون مفردات مركّب مىشوند ، آن اعراض كه در مفردات بالقوّة موجوداند ، در مركّبات بالفعل موجود مىگردند ، و از قوّت به فعل مىآيند ، و از عالم اجمال به عالم تفصيل مىرسند . و اگر آن مركّب بقا يابد ، و تربيت و پرورش چنانكه شرط است بيابد ، به كمال خود رسد . و اگر بقا يابد و آفتى به وى برسد ، يا تربيت و پرورش چنانكه شرط است نيابد ، ناقص بازگردد ؛
« أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها . »
و باز چون مركّبات مفردات مىشوند ، و هريك به اصل خود بازمىگردند ، همان اعراض كه در مفردات بالقوّة موجود بودند ، همچنان در ايشان بالقوّة موجود بودند ، بىزيادت و نقصان پس هر چيز كه در مركّبات بهتدريج پيدا مىآيد ، و هر حال كه در مركّبات ظاهر مىشود ، بلكه هر حال كه در عالم سفلى پيدا مىآيد ، آن