تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل ( كتاب الإنسان الكامل ) ( فارسى ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
( 12 ) اى درويش ! سالك خطاب مىآيد كه عقل را بينداز ، يعنى عقل رو به دنيا كرده است ، و خوف آن است كه تو را هلاك كند . رويش را بگردان ، تا روى به ما كند . سالك عقل را نمىتواند انداخت . از جهت آنكه عشق است كه عقل را مىاندازد ، و رويش را مىگرداند ، و سالك در اوّل عشق ندارد . و چون سالك به مرتبهء عشق رسيد ، عقل را بينداخت . چون بينداخت ، عقل را ثعبان ديد . بترسيد كه خوف آن بود كه سالك را هلاك كند . ( 13 ) اى درويش ! « بضدّها تتبيّن الاشياء » تا نور خدا ظاهر نمىشود ، ظلمت دنيا را نمىتوان شناخت . هركه به دنيا گرايد و به لذّات و شهوات وى بازماند ، هلاك شود .
« فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى قالَ خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى »
يعنى چون عقل را مار ديدى ، اكنون بگير و مترس ، كه بازش عصا گردانيم ؛ امّا تا اكنون كار دنيا داشت ، اكنون روى در مولى دارد ، بلكه دنيا كه تا اكنون ساحرى مىكرد ، و تو را از سلوك بازمىداشت ، و خدمت خود مىفرمود ، اكنون خدمتكار تو شود ، و در راه خدا مدد و معين تو گردد ،
« قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ » *
. 304 ( 14 ) اى درويش ! آن امانت كه بر جمله موجودات عرض كردند ، جمله ابا كردند و قبول نكردند ، و آدمى قبول كرد ، آن امانت عشق است ، اگر آدمى بدانستى كه عشق كار سخت است ، و بلاى عظيم است ، هرگز قبول نكردى
« إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا »
. سخن دراز شد و از مقصود دور افتاديم ؛ غرض ما بيان بهشت و دوزخ بود .

فصل چهارم در بيان آدم و حوا

( 15 ) بدانكه هفت دوزخ و هشت بهشت است . هر بهشتى را دوزخى در مقابله است الا بهشت اوّل را كه دوزخى در مقابله ندارد ، باقى هفت بهشت ديگر هريكى دوزخى در مقابله دارد ، از جهت آنكه اوّل مفردات‌اند ، و باز مركّبات . مفردات هريك چنان‌كه هستند ، هستند ؛ ترقّى و عروج ندارند ، و حسّ و علم ندارند ، و الم و لذّت ندارند ، از جهت آنكه اين جمله تابع مزاج‌اند ، و در مفردات مزاج نيست ، و در مركّبات هست . چون بهشت اوّل را دوزخى در مقابله نبود ، و آدم و حوّا درين بهشت اوّل بودند ،