فصل سوّم در بيان مراتب دوزخ و بهشت
( 7 ) بدانكه دوزخ و بهشت 33 مراتب دارند و راه سالكان جمله برين بهشتها و دوزخها بود و دوزخ و بهشت ابلهان ديگر است ، و دوزخ و بهشت عاقلان ديگر است ؛ و بهشت و دوزخ عاشقان ديگر است . و دوزخ و بهشت ابلهان مخالف و موافق است ؛ و دوزخ و بهشت عاقلان بايست و ترك است ؛ و دوزخ و بهشت عاشقان حجاب و كشف است .
( 8 ) اى درويش ! 302 عشق آتشى است كه در دل سالك مىافتد ، و اسباب بيرونى و انديشههاى اندرونى سالك را ، كه جمله بتان نفس و حجاب راه سالكاند ، به يكبار نيست گرداند ، تا سالك بىقبله و بىبت مىشود ، و پاك و صافى و مجرّد مىگردد « اللّه فرد و يحبّ الفرد » .
( 9 ) اى درويش ! عشق عصاى موسى است ، و دنيا ساحر است ، و همه روز در سحر است ؛ يعنى همه روز خيالبازى مىكند ، و مردم به خيالبازى دنيا فريفته مىشوند .
عشق دهان باز مىكند دنيا را ، و هرچه در دنياست به يكبار فرومىبرد ، و سالك را پاك و صافى و مجرّد مىگرداند . اكنون سالك را نام صافى مىشود . تا اكنون صوفى نبود ، از جهت آنكه صافى نبود ، و چون صافى شد ، صوفى گشت .
( 10 ) اى درويش ! سالك را چندين منازل قطع مىبايد كرد تا به مقام تصوّف رسد ، و نام وى صوفى گردد . و صوفى را چندين منازل قطع مىبايد كرد تا به مقام معرفت رسد ، و نام وى عارف گردد . و عارف را چندين منازل قطع مىبايد تا به مقام ولايت رسد ، و نام او ولى گردد . مقام تصوّف مقام بلند است ، از سالكان كم كسى به مقام تصوّف رسيد . مقام تصوّف سرحدّ ولايت است .
( 11 ) اى درويش ! عقل تا به مرتبهء عشق نرسيده است ، عصاى سالك است ، امّا عمارت دنياى سالك مىكند ، و كارهاى دنياى سالك به ساز مىدارد
« قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى »
، از جهت آنكه به عمارت دنيا مشغول مىشود ، كه جان ندارد ، و جان عقل عشق است ، عقل بىعشق بىجان است 303 و مرده است . و آن عزيز از سر اين نظر فرموده است .
نظم
گر دل نبود كجا وطن سازد عشق * ور عشق نباشد به چهكار آيد دل