درخت نباشد ، بر شاخهاى درخت ظاهر شود .
فصل سوّم در بيان آنكه وجود از خود است
( 11 ) بدانكه ابو تراب مىگويد كه اين درخت را بيخ از خود است ، و ساق از خود است ، و شاخ از خود است ، و برگ از خود است ، و گل از خود است ، و ميوه از خود است ، و خورنده از خود است ، و باغبان از خود است ، و زمين از خود است ، و آب از خود است ، و هوا از خود است ، و آفتاب از خود است ، و صحّت و حيات و ممات از خود است ، و ملك و ملكوت و جبروت از خود است ، و همه با خود دارد ، و همه از خود دارد . و اين درخت همه است ، و همه اين درخت است . اين است سخن اهل وحدت در بيان عالم و عالميان .
فصل چهارم در بيان خاتمهء بيست رساله
( 12 ) اى درويش ! بيست رساله تمام شد ، و درين بيست رساله سخن بسيار گفته آمد . و اين گمان مبر كه اين سخنان من گفتهام ، و بهغيراز من كسى ديگر نگفته است ؛ و اين مپندار كه اينها من دانستهام ، و بهغيراز من كسى ديگر ندانسته است ، كه هيچ سخنى از تو ، و هيچ علمى از تو ، و هيچ عملى از تو به جهان نيايد ، از جهت آنكه هيچ سخن نگفته نمانده است ، جمله گفتهاند و مىگويند : و هيچ علم نادانسته نمانده است ، جمله دانستهاند و مىدانند و هيچ عملى ناكرده نمانده است ، جمله كردهاند و مىكنند . و از اينجا گفتهاند كه هرچه هست ، بوده است و خواهد بود ؛ و هرچه نيست نبوده است و نخواهد بود .
( 13 ) اى درويش ! چون نيك تأمّل كردم ، اصل خلاف آدميان سه چيز ديدم ؛ و چندين هزار سال است تا اين خلاف در ميان آدميان بوده است و خواهد بود ؛ يكى آن كه بعضى مىگويند كه عالم اوّل و آخر دارد ؛ و اين طايفه علمااند . 278 دوّم آنكه بعضى مىگويند كه عالم اوّل دارد و آخر ندارد ؛ و اين طايفه حكمااند . سوم آنكه بعضى مىگويند كه عالم اوّل و آخر ندارد ، و اينچنين كه هست ، هميشه اينچنين بوده است و