( 19 ) تا سخن دراز نشود و از مقصود بازنمانيم ، بعضى همّت عالى دارند و بعضى همّت عالى ندارند و از اينجاست كه بعضى دنيا مىخواهند و بعضى عقبى مىخواهند ، و بعضى مولى مىخواهند . آدميان همين سه طايفه بيش نيستند ، اين طايفه كه مولى مىخواهند عالىهمّتاند ، و ايشاناند كه بهترين آدمياناند و اين طايفهاند كه سالكاناند . ازين چندين هزار آدمى وى بر سرآمد ، وى بود كه مقصود بود و آن دو ديگران بر مثال خار و خاشاكاند ، و به طفيل وى آب مىخورند و پرورش مىيابند .
( 20 ) اى درويش ! هركه سلوك خواهد كرد ، او را معرفت چهارچيز ضرورى باشد : يكى معرفت مقصد ، و يكى معرفت رونده به مقصد ، و يكى معرفت راه به مقصد ، و يكى معرفت هادى كه شيخ و پيشواست . بىمعرفت اين چهار سلوك ميسّر نشود . بدان كه مقصد و مقصود سالكان كمال خود است . و بعضى گفتهاند كه خداى است رونده به مقصد ، و بعضى گفتهاند كه روح سالك است ، و بعضى گفتهاند كه عقل سالك است ، و بعضى گفتهاند كه نور اللّه است . و اين ضعيف مىگويد كه رونده باطن سالك است از جهت آنكه باطن سالك يك نور است ، و آنيك نور را به اضافات و اعتبارات به اسامى مختلفه ذكر كردهاند ، به اعتبارى نفس ، و به اعتبارى روح ، و به اعتبارى قلب ، و به اعتبارى عقل ، و به اعتبارى نور اللّه گفتهاند ، و مراد ازين جمله يك جوهر است ، و آن يك جوهر حقيقت آدمى است .
فصل پنجم در بيان راه به مقصد
( 21 ) بدانكه راه به مقصد 124 به نزديك اين ضعيف يك طريق بيش نيست و آن يك طريق آن است كه در اوّل تحصيل و تكرار باشد و در آخر مجاهده و اذكار بود . اوّل به مدرسه روند و از علم شريعت آنچه ما لا بدّ است بياموزد ، و بعد از ما لا بدّ علمى كه نافع باشد بخوانند تا زيرك شوند و سخن نيك فهم كنند ، كه دريافت سخن درين باب ركنى معظّم است ، و دريافت سخن در مدرسه حاصل مىشود . آنگاه به خانقاه آيند و مريد شيخى شوند ، و ملازم در وى شوند ، و بر يك شيخ قناعت كنند ، و از علم طريقت آنچه ما لا بدّ است بياموزند ، و بعد از ما لا بدّ حكايت مشايخ بخوانند ، يعنى از رياضات و مجاهدات و از تقوى و پرهيزگارى و از احوال و مقامات مشايخ چيزى بخوانند ، آنگاه