اين نصيحت او را بگويم ، و او ترا بسيار سپاس دارى كند . پس آن مار مر ابليس را به دهان خويش اندر جاى كرد ، و ابليس اندر دهان ما رفت ، و ما او را بنهان رضوان در بهشت برد ، و آنجا بنشاند . و چشم ابليس بر طاوس افتاد . ابليس [ از ] « 1 » آن طاوس بپرسيد كه : آن درخت كدامست كه خداى عزّ و جلّ آدم را گفت از آن مخور ؟ طاوس آن درخت گندم او را بنمود و گفت : اينست .
پس ابليس همى رفت تا پيش آدم و حوّا . و بپرسيد مر آدم را ، و گفت :
يا آدم كارت چگونه است ؟ آدم از خداى عزّ و جلّ شكر كرد بسيار .
پس ابليس گريستن اندر گرفت . آدم گفت : چه بودست ترا كه همى گريه كنى ؟ ابليس گفت كه : از بهر شما همى گريم . گفت : چرا ؟ گفت : از بهر آن كه خداى عزّ و جلّ مر شما را گفت كه از آن درخت مخوريد ، و آن درخت جاويد خوانند ، و از بهر آن گفت كه شما ازين درخت مخوريد كه شما را از بهشت بيرون خواهد كردن ، و من از بهر آن آمدهام تا شما را بگويم تا ازين درخت بخورى « 2 » و جاويد درين بهشت بمانيد . آدم گفت كه : من فرمان خداى عزّ و جلّ بقول تو دست باز ندارم .
پس ابليس سوگند خورد و دل ايشان بدان سوگند نرم گشت . و ابليس مر ايشان را شتاب همى كرد به خوردن آن ، و مىگفت كه زود باشيد و از آن بخوريد . حوّا گفت : من بروم و از آن بخورم ، بنگرم تا خود چه خواهد بود . و برفت و پنج دانه از آن باز كرد و دو دانه بخورد و سه دانه پيش آدم برد ، و گفت : اى آدم من دو دانه خوردم و مرا از آن هيچ گزند نرسيد . و حوّا را از آن گزندى نرسيد كه امر و نهى همه مردان را باشد
هامش
( 1 ) ( پا )
( 2 ) بخوريد . ( پا )