خدمت كردهام ، حاجت من نيز بر آدم و فرزندان او روا كن . خداى گفت :
حاجت بخواه . حاجت خواست ، و گفت : يا رب مرا زندگانى ده تا آن وقت كه خلق را برانگيزى . چنان كه گفت حكايت از ابليس :
رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
« 1 » . يوم يبعثون آن روز باشد كه خلق را برانگيزد و بهشتى و دوزخى پديدار آيد ، و مرگ را بيارند بر مثال نرميشى « 2 » و بميرانند ، و چون بمرده باشد هرگز نيز هيچ خلق را نبايد مردن و نميرند .
پس ابليس خواست كه تا آن روز زنده باشد كه مرگ را بميرانند تا دوزخ واجب نشود برو « 3 » ، و خداى عزّ و جلّ انديشهء ابليس دانست از بهر آن كه او عالم السّرّ و الخفيّات است . داناست بهر نهان و آشكارا . پس گفت : يا ملعون آنچه تو انديشه كردهاى نباشد . و من خلق را تا روز برانگيختن زندگانى ندهم . پس خداى عزّ و جلّ مر ابليس را گفت :
فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ . إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ
« 4 » . گفت : ترا زندگانى دادم تا روز وقت معلوم . و وقت معلوم آن روز باشد كه خالق همه را بميراند . گفت ترا تا آن روز زندگانى دهم پس چون ابليس دانست كه خداى عزّ و جلّ انديشه او دانسته است گفت : يا رب اكنون چون مرا از درگاه خويش براندى از بهر آدم ، مرا به روى و بر فرزندان وى مسلّط گردان تا فرزندان او را گمراه همى كنم و با خود بدوزخ برم . و بدان سوگند خورد . چنان كه خداى عزّ و جلّ حكايت كرد از ابليس ، گفت :
فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ
« 5 » مگر آن بندگان مخلص . پس خداى گفت عزّ و جلّ :
هامش
( 1 ) الحجر ، 36
( 2 ) كبشى سفيد . ( صو )
( 3 ) نشود از بهر آنكه خلق مرا بنه ميرانند و باز زنده نكنند ثواب و عذاب واجب نيايد . ( پا )
( 4 ) الحجر ، 39 - 38
( 5 ) ص 84 - 83 .