گويند همه فريشتگان آسمان بودند . گروهى گويند بعضى بودند از فريشتگان . و اين زمين همه بگرفتند و همى داشتند .
پس چون خداى عزّ و جلّ صورة آدم را بيافريد هم چنان از گل افكنده ميان مشرق و مغرب ، و فريشتگان مر ابليس را گفتند كه : خداى عزّ و جلّ از گل خلقى بيافريدست و اين جهان مرورا خواهد داد .
ابليس را خشم آمد و بزرگمنشى كرد ، و گفت كه : چون من كيست ! كه من به زمين آمدم و جانّ را از پشت زمين براندم ، و اكنون اين جهان جمله من دارم و ملكت اين جهان جمله مراست . پس مر فريشتگان را گفت :
كه برويد تا برويم ، و اين خلق را كه خداى عزّ و جلّ او را از گل آفريدست او را ببينيم .
ابليس با آن فريشتگان بيامد و آدم را ديدند آنجا انداخته ميان مشرق و مغرب ، و او را بجنبانيدند ، و بانگى از او بيامد از بهر آن كه چندين سال بود « 1 » تا آنجا او كنده بود ، و آن صلصال بود . پس ابليس به دهان وى فروشد و در شكمش بگرديد و به زير وى بيرون آمد . پس فريشتگان را گفت كه : من نگاه كردم بدين خلق ، اندرو هيچ « 2 » چيز نيست ، از بهر آن كه ميان او تهى است ، و كسى كه ميان او تهى باشد او را نيرو نباشد ، و اگر خداى عزّ و جلّ اين جهان او را دهد من او را طاعت ندارم ، و او را ازين جهان برانم هم چنان كه مران جانّ را براندم .
آن فريشتگان گفتند كه : ما با تو يار بوديم تا آن جان را براندى ، از بهر آن كه خداوند عزّ و جلّ فرموده بود كه جان را برانيد . اكنون اگر خداى عزّ و جلّ اين خلق را كه آفريده است اين جهان بوى دهد
هامش
( 1 ) چندين هنگام بود . ( پا )
( 2 ) خلق اندر ، و هيچ . . .