و او نيز بازگشت . پس خداى عزّ و جلّ عزريائيل « 1 » را بفرستاد ، و زمين هم چنان سوگند به روى نهاد كه جبريل و ميكائيل را نهاده بود .
[ عزرائيل ] « 2 » گفت : فرمان خداى را بسوگند تو بندهم ، خداى تعالى مرا چنين فرمود و من فرمان خداى برم نه فرمان تو . و آنجا كه مكّه است پر فرو برد و چهل گز گل از جمله روى زمين برداشت از همه لونى سخت و سست و نرم و ريگ و كوير و نرم و درشت و سياه و سپيد و از همه لونى . و حق جلّ و علا آدم را از آن گل بيافريد بقدرت خويش ، و هم چنان كه بيافريد صورتى بود او كنده از مشرق تا مغرب ، و اندر آن جان نبود ، صلصال بود خشك « 3 » شده ، و بدان جا اوكنده . و بدان وقت اين جهان همه ابليس داشت .
قصهء آمدن ابليس به زمين
امّا سبب آمدن ابليس به زمين آن بود كه خداوند عزّ و جلّ او را يك چند خازن بهشت كرده بود . پس او را مهتر كرد بر فريشتگان آسمان ، و بهر آسمانى خداى عزّ و جلّ را سجده كرده بود هزار سال . پس خداى عزّ و جلّ گروهى فريشتگان را بيافريد از آتش ، و ايشان را جانّ نام كرد ، و اين جهان ايشان را داد . پس آن جانّ بدين جهان اندر عاصى شدند اندر خداى عزّ و جلّ .
پس خداى تعالى بفرمود مر ابليس را كه : برو با اين فريشتگان كه در آسمانند ، به زمين رويد و آن جان را از پشت زمين برانيد . ابليس با آن فريشتگان به زمين آمد و مران جانّ را از پشت زمين براند .
ابليس با آن فريشتگان به زمين آمد ، و در زمين همى بودند . گروهى
هامش
( 1 ) عزرائيل ( پا )
( 2 ) ( پا )
( 3 ) گل خشك ( پا )