راستگويان *
32 - گفتند : پاكى تو ! نيست دانش ما را مگر آنچه اندر آموختى ما را . كه توى تو دانا و با حكمة *
33 - گفت : يا آدم آگاه كنشان بنامهاى ايشان . چون آگاه كردشان بنامهاى ايشان ، گفت : نه گفتم شما را كه : من دانم نهانى آسمانها و زمين ، و دانم آنچه آشكاره كنيد و آنچه شما پنهان كنيد ؟ *
قصهء آفريدن آدم عليه السلام
چون خداى عزّ و جلّ خواست كه آدم را بيافريند جبريل را بفرستاد و گفت كه : برو بدين جهان آنجا كه امروز مكّه است و از آنجا چهل گز « 1 » گل از زمين بردار . جبريل بيامد و آنجا كه امروز كعبه است پر فروبرد به زمين ، و خواست كه گل بردارد . و زمين با جبرئيل بسخن آمد ، گفت : يا جبرئيل همى چه كنى ؟ گفت : همى چه كنى ؟ گفت : همى گل بردارم از روى تو ، تا خداى عزّ و جلّ خلقى بيافريند ، و اين جهان به دو سپارد . زمين مر جبريل را سوگند داد و گفت : بدان خداى كه ترا فرستاد كه تو از من گل برندارى ، كه خداى عزّ و جلّ از آن خليفتى آفريند كه او بر پشت من گناه كند و خون ناحق ريزد ، هم چنان كه آن جانّ كرد تا خداى تعالى ايشان را از پشت زمين براند . جبريل از بهر آن سوگند بازگشت و گفت :
يا رب تو خود بهتر دانى كه من از بهر چه باز گشتم .
پس خداى عزّ و جلّ ميكائيل را بفرستاد و گفت : برو و چهل گز گل از روى زمين بردار . ميكايل بيامد و زمين هم چنان سوگند به روى نهاد
هامش
( 1 ) ارش . ( پا ) - ( در نسخهء « پا » و ديگر نسخهها هميشه بهجاى « گز » كلمهء « ارش » آمده است . )