پس عتبة بن ابى وقّاص « 1 » بر اسب پيغامبر عليه السّلم نشست و گرد لشكر مىگشت و مىگفت كه : يا مردمان محمّد را بكشتند ، و اينك اسب محمّد . و از مسلمانان هر كس كه آن آواز بشنيد بدست و پاى بمردند . و امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب رضى اللَّه عنه پيش حرب اندر همى گشت « 2 » و ازين خبر نداشت . پس پيغامبر عليه السّلم حيلت كرد ، و برخاست ، و هيچ خلق پيش او نبود .
پس سعد بن ابى وقّاص را گفتند : برادرت پيغامبر را بكشت . پس سعد بطلب برادر خويش مىگرديد تا مگر او را دريابد و بكشد . پس بيامد و پيغامبر عليه السّلم را ديد نشسته بود و لكن از گرانى آن دو زره كه پوشيده بود بر پاى نتوانست خاست « 3 » ، و چشمهاش به خون اندر گرفته شده بود . سعد فراز شد و سخن گفت ، پيغامبر او را بشناخت « 4 » و بر پيغامبر هيچ خلق نبود مگر دو تن « 5 » يكى قتادة بن نعمان ، و ديگر سعد بن ابى حبيب « 6 » . پس سعد بن ابى وقّاص بيامد و پاى پيغامبر عليه السّلم بوسه داد و [ روى ] او را از خون پاك همى كرد . پس تيرى بيامد و بر چشم قتاده آمد و چشمش بيرون اوفتاد و پيغامبر صلى اللَّه عليه دعا كرد و حق تعالى چشم او درست گردانيد . و پس سعد خواست كه بحرب شود ، و پيغامبر عليه السّلم گفت كه از پيش من جدا مشو « 7 » . پس سعد بن الوقاص آنجا پيش پيغامبر همى بود و هم آنجا تير همى انداخت و بهر تيرى كه
هامش
( 1 ) ( صو . ن . پا ) - متن : عبد اللَّه بن .
( 2 ) پيش اندر حرب همى كرد . ( ن .
صو . پا )
( 3 ) نتوانست جنبيدن و بر پاى خاستن . ( ن )
( 4 ) پيغامبر سخن گفت و سعد او را بشناخت . ( پا )
( 5 ) دو تن از انصار . ( صو )
( 6 ) در نسخههاى : صو .
پا . ن . خ ، نيز سعد بن ابى حبيب ، اما در متون تاريخى چنين نامى نيست .
( 7 ) از من جدا مشو . ( پا )