بسلامت باز گرد تا من بروم و خبر پيغامبر عليه السّلم پيش تو آورم . پس فاطمه بازگشت و حمنه برفت ، و چون بلشكرگاه رسيد پيغامبر عليه السّلم را ديد و خرّم و شادمانه گشت ، و در حال بازگرديد و خبر تن درستى پيغامبر عليه السّلم پيش فاطمه آورد ، و فاطمه رضى اللَّه عنها از آن سخت شاد گشت ، و حمنه را هديها داد بدان مژدگانى خوش كه آورده بود .
پس چون ياران پيغامبر عليه السّلم گرد آمده بودند [ و لوا را بر پاى كردند ] ، ابو سفيان بر سر كوه احد آمد و ايشان را بديد . آواز داد و گفت : يا ابا بكر و يا عمر و يا عثمان و يا علىّ ؛ هيچ خلق او را پاسخ نداد .
ابو سفيان گفت : همه بمرديد ياتان بكشتند « 1 » ؟ پيغامبر عليه السّلم عمر را گفت : يا عمر جوابش ده . عمر گفت : يا دشمن خداى هنوز چندانى زندهايم كه با صد كس چون تو بسنده باشيم « 2 » . پس ابو سفيان مر عمر را سوگند داد كه : بگو كه محمّد زنده است يا نه ؟ عمر گفت : بلى زنده است و اينك آواز تو - يا ملعون - مىشنود .
پس پيغامبر گفت كه : نبايد كه ايشان بر سر كوه آيند و ديگر باره ما را « 3 » حرب سازند . خداى عزّ و جلّ اين سخن پيغامبر به قرآن اندر ياد كرد ، چنان كه گفت :
فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ ، وَ لا ما أَصابَكُمْ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ
« 4 » . پس يك غم آن بود كه حرب كرده بود [ ند ] و آن واقعه اوفتاده . و ديگر غم آن بود كه نبايد كه ديگر بار بحرب باز آيند كه ياران همه خسته و مجروح بودند .
پس ابو سفيان گفت كه هبل را بر سر كوه آوريد . هبل را بر سر كوه
هامش
( 1 ) يا بكشتندتان . ( ن . پا )
( 2 ) از ما چندان زندهاند كه بسنده باشند با صد چون تو . ( پا )
( 3 ) با ما . ( صو )
( 4 ) آل عمران ، 153