كسى بدان راه اندر نتواند آمد . و گروهى گويند كه پنجاه مرد بدان سر دره بداشته بود مردانه . و ايشان را گفت : اين سر دره « 1 » نگاه داريد و از اين جا مرويد تا من باز پيش شما آيم . و اگر دشمنان روى سوى شما كنند از جاى خويش مجنبيد .
پس لشكر روى در روى آوردند . و ابو سفيان مردى بر پاى كرد و منادى مىزد « 2 » كه : يا مردمان مدينه شما را با ما و ما را با شما هيچ عصبيت نيست . محمّد را دست باز داريد كه محمّد از شهر ماست « 3 » ، و ما با او به حق تريم ، تا شما را نبايد كشتن . پس چون لشكر پيغامبر آواز منادى بشنيدند مهاجر و انصار بيكبار آواز دادند و گفتند كه : لعنت بر ابو سفيان باد و بر شما همه باد ، ما بدان آمدهايم كه جانهاى خويش فداى جان محمّد كنيم و اگر ما را جمله در پيش او بكشند روا باشد ، و لكن اگر خداى عزّ و جلّ خواهد ما شما را امروز كارى « 4 » نماييم تا شما بدانيد كه ما چگونه جانها فداى او كنيم .
و مردى بود اندر ميان ايشان از بزرگان مكّه نام او عبد اللَّه بن عمرو « 5 » و از مكه بگريخته بود و بمدينه بزينهار پيغامبر آمده بود و مسلمان شده . پس ديگر بار از مدينه بگريخته بود و بمكّه باز شده و مرتد گشته ، و همه روز مكّيان را همى گفتى كه : آن مهاجريان همه دوستان مناند و با من عهد كردهاند كه همه مرتد گردند ، و از دين محمّد بر گردند « 6 » .
هامش
( 1 ) دره . ( ن . پا )
( 2 ) و بوسفين مردى را فرا كرد تا منادى همى كرد . ( ن . پا . خ )
( 3 ) هيچ تعصب نيست شما ما را با محمد دست باز داريت تا ما بهتر دانيم با وى كه او از شهر ماست و حضم ماست . ( ن )
( 4 ) مردانگى . ( ن )
( 5 ) نسخههاى : ( صو . پا .
ن . خ ) با متن مطابق است اما در متون تاريخى : ابا عامر عبد عمرو بن صيفى .
( 6 ) و من ايشان را باز گردانم . ( ن . پا )