پس پيغامبر عليه السّلم بناخوشى و كراهيت بيرون رفت . و ياران گفتند كه : ما ايشان را روزى نماييم چون روز بدر . و آن روز روز آدينه بود ، پيغامبر عليه السّلم گفت : نماز آدينه بكنيم و پس بيرون رويم .
پس روز هفتم از ماه شوّال بود ، روز آدينه ، و نماز بكردند . و پيغامبر صلّى اللَّه عليه سلاح اندر پوشيد و بناكام بيرون رفت . و چون ياران در روى پيغامبر عليه السّلم كراهيت ديدند ، گفتند : يا رسول اللَّه اگر ترا مراد بيرون آمدن نيست تو در شهر بباش تا ما بيرون رويم . پيغامبر عليه السّلم گفت : اين سخن پيش ازين مىبايست گفتن كه بيرون نيامده بوديم ، اكنون چون بيرون آمديم و سلاح پوشيدم جز حرب را روا ندارم . پس پيغامبر عليه السّلم هم چنان برفت و ابن امّ مكتوم را در مدينه خليفه كرد .
و با پيغامبر عليه السّلم هزار مرد بيرون رفتند ، و از آن هزار مرد هيچ كس اسب نداشت مگر پيغامبر عليه السّلم ، و لكن همه سلاح تمام داشتند ، و مردى بود او را ابن برده گفتند و او نيز اسب داشت ، و لواى پيغامبر آن روز بدست مصعب بن عمير بود .
و عبد اللَّه بن ابىّ گفته بود كه صواب نيست بيرون شدن و گوش با وى نكردند . پس عبد اللَّه بن ابىّ گفت كه : اين مردمان فرمان پيران مىبرند ، و بفرمان جوانان و كودكان كار مىكنند « 1 » ، من نمىدانم تا خود كجا مىروم . خويشتن را بيهوده بكشتن نتوان داد . من باز ميگردم و نخواهم رفت . از شما هر كى عافيت مىخواهد باز گرديد . گروهى با وى بازگشتند و برفتند . و پيغامبر عليه السّلام در پيش بود و چون بشنيد كه عبد اللَّه بن ابىّ با جماعتى باز گرديد ، عبد اللَّه بن عمر را بفرستاد
هامش
( 1 ) گفت : اين مرد فرمان پيران نكند و بفرمان كودكان همى رود . ( پا )