و آن جمله برفتند و روى بمدينه نهادند .
و پيغامبر عليه السّلم از آن لشكر هيچ خبر نداشت تا جبريل عليه السّلم آمد و او را خبر كرد كه : لشكرى بدين صفت روى بمدينه نهادند ، و بحرب تو مىآيند .
و ايشان آهنگ مدينه كردند . و بر دو فرسنگى مدينه كوهى است ، آن كوه را احد خوانند « 1 » . و ايشان بدان كوه فرو آمد [ ند ] . و پيغامبر صلّى اللَّه عليه آگاه شد ، و ياران پيغامبر سخت بترسيدند از بهر آن كه دانستند كه ايشان « 2 » بكينه خواستن آمدهاند ببدل بدر .
و عبد اللَّه بن [ ابىّ بن ] سلول بمدينه بود ، و پيش پيغامبر عليه السّلم آمد و گفت : يا رسول اللَّه ما را صواب نيست از مدينه بيرون رفتن ، صواب آنست كه هم در شهر باشيم تا ايشان بدر شهر آيند كه چون ايشان بيايند زنان ما و كودكان نارسيده ايشان را جمله بهزيمت توانند كرد « 3 » ، كه عدد ايشان سه هزار مرد است ، و ما سه هزار مرد بيرون نتوانيم رفتن « 4 » ؛ و هرگز هيچ سپاه بدر مدينه نيامده است كه نه مقهور شدهاند « 5 » . پيغامبر [ را ] عليه السّلم آن سخن عبد اللَّه خوش آمد و گفت كه : من دوش بخواب ديدم كه اين شمشير من رخنه شده بودى و من دست بزرهى اندر كرده بودم و آن زره مدينه است . پس ياران گفتند كه : اين چنين خاموش نتوان بودن كه دشمن بدرخانه آيد و ما چنين خاموش بنشينيم .
هامش
( 1 ) و از مدينه بهشت ميل كوهى است آن را احد گويند و هشت ميل دو فرسنگ باشد .
( خ . ن . صو . پا )
( 2 ) كه آن كافران . ( ن . پا )
( 3 ) اگر همه با زنان و كودكان نارسيده باشد ايشان را هزيمت كنيم . ( ن . خ )
( 4 ) و با ما سه هزار مرد بيرون نيايند . ( خ . ن . صو . پا )
( 5 ) و هيچ دشمن نبوده است كه بدرخانه آمده است كنه خداوند آن را مقهور كرده است . ( ن . پا )