حق تعالى او را زنده گرداند . ايشان عيسى را بسر گور سام بردند . و عيسى چون بسر گور سام رسيد ، برافرازى رفت و آنجا دو ركعتى [ نماز ] بگزارد و دعا كرد ، و خداى عزّ و جلّ را بخواند و حاجت خواست و حق تعالى دعاى او اجابت كرد ، و پس بر پاى خاست و آواز داد ، و سام بن نوح را بخواند ، در حال آن گور سام شكافته شد ، و سام سر از گور بركرد ، و موى سر و ريش او جمله سپيد شده بود ، و گفت : لبّيك يا روح اللَّه . و عيسى او را گفت : تو كيستى ؟ گفت : من سام بن نوحام . گفت : من كيستم ؟
گفت : تو عيسى بن مريمى ، پيغامبر خداى عزّ و جلّ . پس عيسى پرسيد كه : يا سام اين موى و ريش تو همه سپيد شده است ، و در آن روزگار كه تو از دنيا رفتى هيچ كس را سر و ريش سپيد نبودى ، كه موى سر سپيد شدن در روزگار ابرهيم شد ؟ گفت : آرى چنين است كه تو مىگويى . مرا نيز هم موى سياه بود و سپيد نشده بود ، و لكن اكنون كه تو مرا آواز دادى من پنداشتم كه رستاخيز است و از هول و ترس آن مويهاى من سپيد گشت . عيسى گفت : يا سام خواهى كه من ترا از خداى عزّ و جلّ درخواهم تا ترا چند گاهى ديگر زندگانى بدهد ، تا با ما بباشى « 1 » ؟ گفت : نه ، يا روح اللَّه ، نخواهم كه مرا ديگر بار طلخى جانكندن ببايد چشيد ، و من طاقت ندارم ، و من بخواب خوش اندر بودم ، تا اين ساعت كه تو مرا بخواندى ، بايد كه از حق تعالى درخواهى تا هم چنان كه بودم باز جاى خويش شوم ، و هم بدان خواب خوش اندر همى باشم تا روز رستخيز . پس عيسى از خداى تعالى درخواست تا او را هم چنان باز جاى خويش برد ، و سام هم آن ساعت از چشم خلق ناپديد شد و باز گور شد .
هامش
( 1 ) تا با ما همى باشى تا باز اجلت اسپرى شود . ( صو . ن )