باشم . مرا فرمود نيكى كردن با مادر من « 1 » ، و نكرد مرا جبّارى بدبخت .
پس گفت : سلام باد از خداى بر من آن روز كه بزادم از مادر ، و آن روز كه بميرم ، و آن روز كه مرا برانگيزند ، چنان كه گفت عزّ و جلّ :
وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا
« 2 » .
پس چون عيسى عليه السّلم اين سخنها بگفت خلق برو فتنه شدند . و خلق از بهر عيسى بسه گروه شدند . گروهى گفتند : عيسى پسر خدايست . و گروهى گفتند : عيسى خود خدايست كه بر آسمان بود و اكنون فرو آمد ، و به شكم مريم اندر شد و اكنون بيرون آمد ، و با خلقان سخن همى گويد . و گروهى گفتند : نه ، كه او پيغامبر خدايست .
و در ميان خلقان فتنه اوفتاد . و مريم او را باز بيت المقدّس آورد ، و خلق روى سوى او نهادند و هديها و تحفها پيش او مىآوردند ، و همى گفتند كه : در بيت المقدّس كودكى بىپدر در وجود آمده است ، و چون از مادر جدا شد بسخن آمد و گفت كه : من رسول خدايم .
پس از بسيارى خلق كه سوى او همى آمدند اين هيردوس كه ملك بيت المقدس بود او را با عيسى حسد آمد و خواست كه او را بكشد . و اين خبر بمادر عيسى بردند ، و پيش او درست شد كه هيردوس عيسى را بخواهد كشتن . بترسيد و عزم غربت كرد ، گفت : نبايد كه ملك هيردوس پسرم را بكشد . و هجرت كرد و يوسف درودگر را با خود ببرد .
هجرت كردن مريم و رفتن بشام
پس مريم برخاست و از بيم ملك هيردوس از شهر بيت المقدس برفت و بر درازگوشى نشست ، و عيسى را بر كنار گرفت ، و يوسف درودگر را
هامش
( 1 ) ( پا . خ ) - با مادر . ( صو ) - متن : با مادر و پدر .
( 2 ) مريم ، 33