عزّ و جلّ ، و آمدهام تا ترا بدهم غلامى پاك . چنان كه گفت عزّ و جلّ : قال
إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا
« 1 » . پس مريم گفت :
چگونه باشد مرا فرزندى ، و هيچ آدمى مرا بنساويدست و گرد من نگرديده ، و من نيز نبودم بلاوه « 2 » . چنان كه گفت عزّ و جلّ :
قالَتْ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا .
« 3 » گفت : آرى چنين است ، و لكن خداى تعالى گفت بيافرينم آنچه خواهم . چنان كه گفت عزّ و جلّ :
قالَ كَذلِكِ اللَّهُ يَخْلُقُ ما يَشاءُ ، إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
« 4 » . چون خواهد خداى عزّ و جلّ گويد : بباش .
بباشد . « 5 » پس جبريل بمريم اندر دميد تا مريم بار گرفت با عيسى ، و هم چنان همى بود تا وقت بار نهادن .
پس چون مريم را درد زادن « 6 » گرفت ، برخاست و از شهر بيرون رفت و بدان صحرا يك بن خرما بود خشك شده ، و بر بن آن درخت بنشست ، و درد همى خورد و همى بود ، چنان كه گفت عزّ و جلّ :
فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ
« 7 » . و مخاض درد زادن « 8 » باشد . از درد زادن كه بگرفته بود و از شرم مردمان مىگفت كه : اى واى ! « 9 » بارى من بمردمى پيش ازين ، يا هرگز خود نبودمى . چنان كه گفت عزّ و جلّ :
قالَتْ يا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هذا وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيًّا
« 10 » .
پس بدان بن خرما بن رفت ، و دست در آن خرما بن زد - و سالها بود تا آن خرما بن خشك شده بود - و چون مريم دست در آن زد حق تعالى
هامش
( 1 ) مريم ، 19
( 2 ) بلايه . ( صو . ن . ح )
( 3 ) مريم ، 20
( 4 ) آل عمران ، 47
( 5 ) به باش . به بود . ( صو )
( 6 ) دردزه . ( ن . پا )
( 7 ) مريم ، 23
( 8 ) درد زه . ( ن . پا )
( 9 ) كه ياواى . ( ن )
( 10 ) مريم ، 23