ابرهيم چهار مرغ را بگرفت از مهتران مرغان . گويند يكى كلنگ بود ، و ديگر كركس ، و سه ديگر طاوس ، و چهارم عقاب . پس اين چهار مرغ را بگرفت و بكشت و اندامهاى ايشان همه از يكديگر جدا كرد و پرهاى ايشان همه باز كرد ، و بيكديگر بر كرد ، و آلتهاى شكم ايشان همه بيرون آورد ، و همه بيك ديگر برآميخت . و آن چنان بهم بر آميخته به چهار قسمت كرد ، و هر قسمتى بر سر كوهى برد ، و بنهاد . و ابرهيم عليه السّلم بميان آن چهار كوه بيستاد ، و مرغان را يك بيك بخواند ، و از هر گوشهاى بادى « 1 » برآمد و آن پارههاى « 2 » آن مرغان برداشت و هم آنجا اندر ميان هوا گرد آورد ، و اندر ميان هوا حقّ تعالى بقدرت خويش هر چهار را زنده گردانيد ، و مىپريدند ، و هر يكى بر سر كوهى پريد و بنشست . و ابرهيم را آواز آمد كه : اين مرغان را بخوان . ابرهيم آن مرغان را بخواند ، و هر چهار برخاستند ، و پيش ابرهيم آمدند .
پس آن گاه ابرهيم را يقين گشت كه حق تعالى مرده را چگونه زنده مىگرداند . و لكن ابرهيم چنان خواست كه به چشم سر بيند كه چگونه زنده مىشود مرده روز قيامت ، و دلش يقين گشت ، و آگاه شد از فعل خداوند عزّ و جلّ .
و اين به آخر عمر ابرهيم بود عليه السّلم . و از پس اين بيك سال ابرهيم عليه السّلم ازين جهان بيرون شد .
گروهى گويند ازين چهار مرغ كه حقّ تعالى مر ابرهيم را گفت كه بكش ، يكى كركس بود ، و دوم طاوس بود ، و سه ديگر كلاغ بود ، و چهارم كبوتر بود . و اين چهار مرغ را بگرفت و بكشت و پاره كرد و بهم
هامش
( 1 ) و از سر كوهى باد اندر . ( پا )
( 2 ) لختهاى . ( صو . پا )