برآميخت ، و از هر مرغى پارهاى برداشت بهم برآميخته ، و بر سر كوهى برد و بنهاد بر سر چهار كوه . و سرهاى مرغان بدست خود گرفته بود و مىداشت و ايشان را بخواند ، و از خواندن او برخاستند ، و بهم برآمدند ، و هر يك پارهها خود با هم شدند ، و بيامدند پيش ابرهيم ، و هر يكى با سر خويش پيوستند و زنده شدند ، و برخاستند و برفتند . چنان كه گفت عزّ و جلّ :
ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً ، وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
« 1 » .
و گويند حكمت درين چه بود كه اين چهار مرغ را بگرفت :
كركس ، و طاوس ، و كلاغ ، و كبوتر . گويند كه حكمت اندر آن تهديد ابرهيم بود . آن كه گفت طاوس را بگير از بهر آن كه طاوس مرغى آراسته و با زينت است . يعنى كه نگر ، كه بزينت اين جهان غرّه نشوى كه هر چند همى آرايى « 2 » آخر فانى گردى . امّا آنچه گفت كركس را بگير از بهر آن كه كركس دراز عمر باشد ، يعنى كه اگر چه اندرين جهان بسيار بمانى عاقبت هم ببايد رفت كه اين سرا فانى است و اندرين جا كس جاويد نماند . امّا آنچه گفت كلاغ را بگير ، از بهر آن كه كلاغ حريص باشد . گفت نگر كه بدين جهان حريص نباشى كه حريصى اين جهان سود نكند . امّا آنچه گفت كبوتر را بگير ، از بهر آن كه كبوتر نهمت بسيار دارد . گفت نگر كه درين جهان بنهمت و كار زنان مشغول نباشى كه به آخر پشيمانى خورى و سود ندارد .
اين چهار مرغ از بهر اين بود كه حقّ تعالى فرمود كه بكش تا اين چهار چيز را اندر خود بكشى .
هامش
( 1 ) البقرة ، 260
( 2 ) آرايى . ( صو )