قادر است ، گفت : دانستم كه خداى عزّ و جلّ بر هر چه خواهد قادر است .
چنان كه گفت :
فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ ، قالَ : أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
« 1 » و از بهر اين انديشه بود كه خداى عزّ و جلّ نام او از قرآن بيوكند ، و بدين جا نگفت عزير كه چنين گفت .
أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها
« « 2 » »
قصهء ابرهيم عليه السلام با مرغان
امّا اين آيت كه خداى عزّ و جلّ گفت :
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ : رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى . قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ ؟ قالَ : بَلى ، وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي . قالَ : فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ، ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً
« 3 » .
اين قصّه چنان بود كه بدان وقت كه ابرهيم عليه السّلم از مكّه بازگشت و خواست كه باز شام شود ، و پيش از آن كه از مكّه برفت ميان كوه « 4 » مكّه انديشه همى كرد بدل خويش . گفت : بايستى كه بدانمى كه خداى عزّ و جلّ روز قيامت مرده را چگونه زنده كند . پس از خداى عزّ و جلّ اندر خواست ، گفت :
رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى
« « 5 » » . گفت : يا رب مرا بنماى كه روز قيامت مرده را چگونه زنده كنى . خداى عزّ و جلّ گفت : مؤمن نيستى كه من مرده را چگونه زنده كنم ؟ « 6 » گفت : مؤمنم و لكن مىخواهم كه بدانم كه چگونه كنى و چشم من « 7 » ببيند تا مرده چگونه زنده شود ؟
پس خداى عزّ و جلّ گفت : چهار مرغ را بگير و بكش تا من ترا بنمايم .
هامش
( 1 ، 2 ) البقره ، 259
( 3 ، 5 ) البقرة ، 26
( 4 ) كوههاى . ( صو . پا . ن )
( 6 ) بدان كه من مرده زنده كنم . ( پا )
( 7 ) و چشم سر من . ( صو . پا )