و برخاست و بر خرى نشست و روى بدان جانب نهاد . و خود بود و آن خر . تنها برفت ، و هيچ خلق بجز آن خر كه برو نشسته بود با وى نبود .
و بدان دههاى « 1 » بيت المقدس برسيد ، و هيچ خلق را نيافت اندران دهها و اندر آن حوالى . و آن خانها ديد جمله خراب گشته و زير و زبر كرده .
پس عزير با دل خويش انديشه كرد ، و گفت : يا ربّا اين دهها « 2 » چگونه آبادان گردد ؟ و خلايق اين دهها چگونه زنده گردند ؟ پس خداى عزّ و جلّ اين انديشه از وى نپسنديد و او را علامت آن بنمود .
و عزير اندران دههاى ويران مىگرديد ، و نگاه همى كرد . و تشنه گشت ، و از خر فرو آمد ، و خر را ببست ، و بديه اندر شد بطلب آب و هيچ جا آب نيافت چندانى كه باز خوردى . پس بدرختى انجير و انگور در رسيد و هر دو درخت قدرى برش بود ، و از آن انجير پارهاى باز كرد بخورد ، و پارهاى انگور باز كرد و آب از آن بگرفت « 3 » و پارهاى باز خورد و پارهاى در چيزى كرد « 4 » ، و گفت ساعتى ديگر چون تشنه شوم باز خورم ، و از آن انجير و آب انگور از هر يكى قدرى با خود ببرد و چون پيش خر رسيد ، آن شراب و طعام بنهاد ، و خواب بر وى غلبه كرد و بخفت .
چون در خواب شد حقّ تعالى جان ازو باز ستد و آن خر هر دو . و عزير و خر هر دو آنجا بمردند . و مدّت صد سال برو بگذشت و هر دو خاك شدند . و چون صد سال گذشته بود حقّ تعالى خلقى را بدان حوالى و دهها فرستاد ، و آن دهها « 5 » و آن حوالى جمله آبادان و پر خلق گشت ، هم چنان كه در آن پيش بوده بود كه عزير ديده بود .
هامش
( 1 ) ديهها . ( پا )
( 2 ) متن : دهها را .
( 3 ) و آن انگور شيره كرد . ( ن )
( 4 ) و ديگر بعظاره اندر كرد . ( صو )
( 5 ) متن : دهها را .