و طعامى نمىتوانم خورد . گفت زاد تو چند باشد ؟ گفت : دويست و پنج سال از عمر من گذشت .
چون ابرهيم آن سخن بشنيد گفت : يا رب اگر من نيز « 1 » تا پنج سال ديگر چنين ضعيف خواهم « 2 » شد مرا نيز زندگانى مده . و چون اين سخن بگفت حالى ملك الموت جان او بستد . و السّلم .
[ ترجمه ]
261 - داستان آن كسها كه هزينه كنند خواستهاى ايشان اندر راه خداى ، چون داستان دانهايست كه برويد هفت خوشه ، اندر هر خوشهاى صد دانه ، و خداى بيفزايد آن را كه خواهد ، و خداى فراخ كارست و دانا *
262 - آن كسها كه هزينه كنند خواستهاى ايشان اندر راه خداى ، پس نه متابعت كنند « 3 » آنچه هزينه كنند سپاسى و نه رنجى ، ايشانراست مزد ايشان نزديك خداوندشان ، و نيست بيم بر ايشان و نه ايشان ترسى « 4 » دارند *
263 - گفتارى نيكو و آمرزش ، بهتر از صدقه كه باشد از پس آن « 5 » رنجى ، و خداى بىنيازست و بردبار *
264 - اى آن كسها كه بگرويديد مه تباه كنيد صدقهء شما بسپاس و رنج ، چنان كى هزينه كند خواستهء او برؤيت « 6 » مردمان ، و نه گرود بخداى و بروز رستخيز ، داستان او چون داستان سنگى است بر آن خاكى ، برسد آن را باران دست بدارد آن را هموار « 7 » ، نه توانند بر چيزى از آنچه ساختند ؛ و خداى نه راه نمايد گروه كافران را *
هامش
( 1 ) من نيز .
( 2 ) متن : ظعيف
( 3 ) باز بدم نفرستند . ( صو )
( 4 ) تيمار . ( پا )
( 5 ) آمرزشى بهتر از صدقهاى كه از پس از آن باشد . ( پا )
( 6 ) بديدار . ( پا . صو )
( 7 ) بماند او را سنگى صافى پاك . ( پا )