كنى مردگان را ؟ گفت : نه مؤمنى ؟ گفت : آرى ، و لكن تا بيارامد دل من . گفت : بگير چهارتا از مرغان و پاره كن ايشان را سوى تو « 1 » ، پس ببر بر هر كوهى از آن پارهاى ، پس بخوان ايشان را تا بيايند به تو شتابان « 2 » .
و بدان كه خداى بىهمتاست و با حكمت *
قصهء عزير پيغامبر عليه السّلام
و اين قصهء عزير پيغامبر عليه السّلم چنان بود كه عزير اوّل « 3 » از بيت المقدّس بود ، و آن نواحى آبادان بود . و بختنسر « 4 » بيامد و آن نواحى جمله خراب و ويران كرد ، و عزير از آن ناحيت بيوفتاد . و سالها بدين برآمد و اين جهودان از بخت نسر بگريختند و بمصر رفتند ، و بخت نسر از پس ايشان بمصر رفت و از ايشان بسيارى بكشت « 5 » . پس جهودان از آنجا بگريختند و به زمين عرب آمدند ، و هم آنجا ببودند ، و گرداگرد مدينه حصارى برآوردند ، و اندر آن حوالى حصارها كردند ، چون خيبر و فدك و وادى القرى و بنى قريظه ، و آن حصارها و جايگاههاى جهودان كه هست جمله اندر آن وقت كردند كه از بيم بخت نسر گريخته بودند ، و بيت المقدّس و آن نواحى جمله خراب و ويران ببود و هيچ خلق اندر آن حوالى بنماند .
پس بعد از چندين سال كه گذشته بود و آن نواحى بيت المقدس خراب و ويران گشته و هيچ خلق اندر آن ديار نمانده ، عزير را عزم رفتن آن حوالى افتاد ، كه برود و آن حوالى را بازبيند .
هامش
( 1 ) پاره پارهكنشان بخويشتن . ( پا )
( 2 ) دوان . ( صو . پا )
( 3 ) اول كار . ( ن ) - زاول . ( خ )
( 4 ) و بخت نصر ( خ . ن . پا )
( 5 ) « خ » مطابق است با متن ، اما در نسخههاى ديگر راجع به گريختن جهودان به مصر اشارتى نيست .