داود است كه خفته است ، و شمشير بر ميان خيك زد و به دو نيمه كرد و شراب از آنجا روانه شد . و طالوت چون بوى آن شراب « 1 » بشنيد گفت :
داود دوش شراب « « 2 » » بسيار خورده است . و چون نگاه كرد خود داود را نديد و خيكى ديد آنجا افتاده ، و پس دانست كه داود بگريخته است « 3 » .
و ديگر شب طالوت خفته بود و داود حيله ساخت و ببالين او رفت و سه چوبه تير با خود برده بود و بر بالين او نهاد ، و رقعهاى نوشته بود كه : من از تو بسيار وفادار ترام كه بكشتن من آمدى و مرا بخواستى كشتن و بر من ظفر نيافتى ، و من بر تو ظفر يافتم و هيچ گزند نرسانيدم به تو . و آن رقعه بر بالين طالوت بنهاد و برفت .
پس ديگر روز علماى بنى اسرائيل ازين حال خبر يافتند كه طالوت مر داود را بخواست كشتن . و برخاستند و روى بطالوت نهادند ، و گفتند كه : ما با تو هم داستان نباشيم كه داود را بكشى . و طالوت بر ايشان خشم گرفت و آن علما را همه بكشتن گرفت . و اشمويل نمانده بود . و داود از طالوت پنهان همى بود . و طالوت از آن علما بسيارى كشته بود ، و آنچه مانده بود از آن شهر و ديار بگريخته بودند ، و در جهان رفته ، و اندر بنى اسرائيل هيچ علما نمانده بودند .
پس طالوت يك شب بخواب ديد كه او را بدوزخ همى بردندى و تا در دوزخ ببردند . دربانيان « 4 » دوزخ او را يك ساعت بداشتند بر در دوزخ ، گفتند : بباشيد ، تا مگر توبه كند و باز گردد .
ديگر روز طالوت از كشتن علما پشيمان شد و خواست كه توبه
هامش
( 1 ، 2 ) نبيد . ( ن . پا )
( 3 ) دانست كان دخترش كرده است كه او را آگاه كرده است . ( ن . پا )
( 4 ) عوانان ( پا . ن )