اشمويل را گفت كه : اين خواستها را چه بايد كرد ؟ گفت : آن قول كه خود كردهاى بجاى بايد آورد . مر داود را گفته بودى كه اگر اين كار از دست تو برآيد من ملكت خويش يك نيمه ترا دهم ، و دختر خود را بزنى به تو دهم . اكنون اين خواستها يك نيمه او را بايد داد و دختر را بزنى بوى بايد داد . طالوت قول خويش بجاى آورد ، و دختر را بزنى بوى داد و آن خواستها يك نيمه او را داد .
و چون طالوت اين كرده بود جمله مردمان بر داود گرد آمدند ، از بهر آن كه اين فتح و آن چنان كار بدست او برآمده بود . و چون خلقان جمله روى سوى داود نهادند ، و به روى گرد مىآمدند ، طالوت را از آن حسد مىآمد و قصد آن كرد كه بحيلتى داود را هلاك كند ، و او را بكشد كه جمله از او بر مىگرديدند و پيش داود مىرفتند .
رفتن طالوت بكشتن داود
پس چون طالوت آهنگ كشتن داود كرد ، دختر طالوت كه زن داود بود از آن كار آگاه شده بود ، برفت و مر داود را آگاه كرد كه :
خويشتن را نگاهدار كه پدرم امشب بكشتن تو خواهد آمد . داود چون از آن كار آگاه شد يك خيك بزرگ بياورد ، و پر شراب كرد ، و بر جايگاه و جامهء خواب خويش بنهاد ، و جامهء خواب بر آن پوشيد . « 1 » و داود خود بيرون رفت و در گوشهاى ديگر بخفت .
و طالوت بشب در برخاست و بيامد به قصد كشتن داود . و چون بخوابگاه داود رسيد و آن خيك پر شراب بجايگاه داود خفته ديد ، پنداشت كه
هامش
( 1 ) يكى خيك بياورد كلان ، و آن را پر از شراب كرد و آنجا كه بسترش بود آنجا بنهاد ، بر مثال مردى ساخت و يكى جامه بر و بر كشيد . ( ن . پا )