تا بنگريم كه خود چه خواهى كرد .
داود از ميان سپاه بيرون شد ، و كلاسنگ از ميان بگشاد ، و دست در تو بره كرد و آن سنگ اوّلين كه بداود بآواز آمده بود كه مرا بردار كه هلاكت جالوت در من است ، برآورد ، و در كلاسنگ نهاد ، و يك دو بار بگردانيد ، و روى سوى جالوت كرد و بينداخت . و جالوت غولى « 1 » بر سر داشت كه به وزن پانصد من بود ، و آن سنگ بر آن غول بدان عظيمى آمد و به دو نيمه شد ، و هر نيمهاى بيك سو اوفتاد . و سنگ در سر جالوت نشست و مزغ « 2 » سر او بدور افتاد ، و جالوت حالى از اسب در اوفتاد و هلاك شد .
و هر دو سپاه بداود عجب درمانده بودند . و از آن سنگ دوگانه كه مانده بود كه با او با آواز آمده بودند كه ما را بردار كه هلاكت سپاه جالوت در ماست ، يكى برداشت و در كلاسنگ نهاد و بينداخت و آن سنگ بر زمين آمد و بهزار پاره شد ، و هر پارهاى از آن بر سر سپاهى آمد و هلاك شد . و آن ديگر هم چنان بينداخت و هم بهزار پاره گشت ، و هر پارهاى بر سر يكى آمد و هلاك شدند . و داود هم چنان از دنبالهء ايشان مىرفت ، و از آن سنگ بر مىداشت و از پس ايشان مىانداخت تا آن وقت كه آن سپاه را جمله هلاك كرد ، كه ازيشان يك شخص زنده بنماند . و سپاه طالوت جمله بدان كار عجب درمانده بود ، و بقدرت حقّ تعالى ازين جنس هيچ عجب نباشد .
و پس سپاه طالوت جمله در اوفتادند ، و آن ملكت و غنيمتها و خواستهاى جالوت و سپاه او ، جمله ، برداشتند و پيش اشمويل بردند . و طالوت مر
هامش
( 1 ) در نسخههاى ديگر بجاى « غول » ، « خود » است .
( 2 ) مغز . ( ن . صو )