در ماست . و داود آن هر دو سنگ ديگر برداشت ، و در تو بره انداخت و آمد تا بنزديك پدر و طالوت . و آن زره بياوردند و اندر وى پوشانيدند و بر بالاى وى راست آمد .
و پس طالوت بداود اندر مىنگرست و او را عجب آمد از بهر آن كه او شبانى بود و جامهء شبانان داشت ، و كلاهى نمدين بر سر داشت ، و پشمينهاى پوشيده ، و كلاسنگى « 1 » در ميان بسته ، و تو برهاى در پشت انداخته ، و چوبى در دست گرفته . چون طالوت او را چنان ديد گفت :
بحرب جالوت توانى رفت ؟ داود گفت : توانم . گفت : بحرب جالوت روم و او را هلاك كنم . طالوت گفت : سپاه خواهى ؟ گفت : نخواهم . گفت : بچه سلاح حرب كنى ؟ گفت : بدين كلاسنگ كه در ميان بستهام .
پس طالوت مر داود را گفت كه : اگر اين كار بدست تو برآيد ، من ملكت خويش يك نيمه ترا دهم ، و دختر خويش بزنى به تو دهم . و مردمان را بدان گواه گرفت . و هر كس كه داود را مىديد كه بحرب جالوت خواهد رفت عجب بمى ماندند به روى « 2 » ، و مىگفتند كه : اين چه تواند و چه كار از دست او برخيزد ؟
و طالوت را دل بدان كار قوى بود ، كه اشمويل او را گفته بود كه :
هر كس كه اين زره بر بالاى او راست آيد هلاكت جالوت از دست او برآيد . و آن بر هيچ خلق راست نيامده بود مگر بر داود . و طالوت دانست كه آن كار بر دست او برآيد و دل بدان قوى داشت ، و نيز سلاح آن كار داود داشت و هيچ خلق نمىدانست مگر طالوت . و برخاست و برفت .
هامش
( 1 ) و يكى فلاخن . ( ن . صو . پا ) ، در موارد ديگر نيز درين نسخهها « فلاخن » بجاى « كلاسنگ » .
( 2 ) خواهد رفتن همه را از آن كار اندوه آمد . ( پا . ن )