نروى « 1 » . ايشان گفتند كه :
وَ ما لَنا أَلَّا نُقاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا ؟
« 2 » گفتند كه : ما چرا با جالوت حرب نكنيم ، كه او بيامد و خلايقى از ما بكشت ، و خان و مان و زن و فرزند ما جمله بغارت ببرد ؟
پس اشمويل از خداى تعالى حاجت خواست تا ايشان را ملكى بدهد ، كه ايشان در حكم و فرمان او باشند . و خداى عزّ و جلّ مر طالوت را ملكى داد بر ايشان . و اين طالوت هم از بنى اسرائيل بود و مردى بلند بود و قوى .
حديث طالوت
و اين طالوت مردى بود اندر بنى اسرائيل . درويش بود ، و سقائى كردى و آب بخانهء مردمان بردى ، و او را چيزكى دادند [ ى ] و تيماركى داشتندى .
و مردى بود بلند بالا و با قوّت . از بهر آن او را طالوت خواندندى كه به بالا دراز بود .
پس اشمويل مر بنى اسرائيل را بخواند ، و گفت : خداى عزّ و جلّ شما را ملكى نام زد كرده است ، و اين ملكت شما او را داده ، و شما را در حكم و فرمان او كرده ، و آن ملك طالوت است . ايشان گفتند كه : ما او را بملكى نخواهيم ، كه او اصلى ندارد . و نيز خواستهاى ندارد ، چنان كه گفت :
إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً . قالُوا : أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ ، وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ . قالَ : إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ ، وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ
« 3 » .
پس اشمويل بيرون رفت بطلب طالوت ، و مر طالوت را يافت خيكى در گردن او كنده و سقائى مىكرد « 4 » . و چون اشمويل را چشم به روى
هامش
( 1 ) نبريد . . . نرويد . ( پا )
( 2 ) البقرة ، 47
( 3 ) البقرة ، 248
( 4 ) و مر طالوت را يافت از پس خرى ، سقايى همى كرد . ( ن . پا . صو )