پايان بدان مىگذشتند . و تا روزگار نوشروان عادل بود . پس نوشروان [ را ] خبر دادند از حال آن پول ، و بفرستاد و آن را برداشت . گفت : عيب باشد بر استخان مردم گذشتن . پس پولى هم چنان كه امروز است باز جاى كردند .
و موسى چون عوج را بكشت بنزديك بنى اسرائيل باز آمد ، و ايشان را بگفت كه : من عوج را بكشتم . و بنى اسرائيل خواستند كه بروند ، و خداى عزّ و جلّ بر ايشان خشم گرفته بود و آن بيابان را بريشان زندان گردانيده بود . و ايشان مدّت چهل سال در آن بيابان بماندند تا جمله بمردند .
و چون چهل سال تمام شد خداى عزّ و جلّ يوشع بن نون را پيغامبرى داد بر بنى اسرائيل . و يوشع مر بنى اسرائيل را برداشت و بحرب جبّاران رفتند ، و آن شهرهاى جبّاران جمله بستدند ، و جبّاران را جمله بكشتند ، و بلعام « 1 » بر جبّاران دعا كرد ، و خداى تعالى بر وى لعنت كرد . و آن شهرهاى جبّاران ميراث ماند مر بنى اسرائيل را . و يوشع آن خواستهاى ايشان كه بغنيمت آورده بودند جمله بسوخت ، كه بدان وقت بتورات اندر حق تعالى فرموده بود كه خواستها كه بغنيمت بياورند از ايشان ببايد سوخت .
و آنجا بود كه يوشع ايشان را فرمود كه : بدين شهرستان اندر رويد ، و سر بر سجده نهيد و بگوئيد : حطّة ، تا گناهان شما بيامرزد . ايشان بدان شارستان اندرفتند « 2 » و سر بر سجده نهادند ، و آن سخن بگردانيدند و گفتند : حنطة . ما را گندم بايد . گروهى گفتند : حطّة ، و به زبان عبرى آن باشد گويند حطّ عنّا خطايانا ، يعنى كه بيوكن از ما گناهان . چنان كه گفت عزّ و جلّ :
نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ
« 3 » . و اين سخن ايشان را يوشع گفت .
هامش
( 1 ) بلعام بن باعور . ( پا . صو )
( 2 ) اندر رفتند .
( 3 ) البقره ، 58