پس عوج گفت كه : همه را بكشم و هلاك كنم . پس جبّاران گفتند كه :
ايشان را نبايد كشتن تا بر قومان خويش باز روند ، و خبر ما سوى ايشان باز برند . پس عوج ايشان را نكشت و از ايشان پرسيد كه : اين لشكر چند باشند كه بجنگ ما مىآيند ؟ ايشان گفتند كه : پانصد هزار مرداند .
پس عوج دست ازيشان بداشت و ايشان غمناك و ترسناك سوى موسى و بنى اسرائيل باز رفتند . و عوج برفت و كوهى باندازهء لشكرگاه ايشان ببريد و بر سر نهاد ، و مىرفت . گفت : بروم و اين بر سر ايشان فرو هلم تا ازيشان قوم خود هيچ زنده نماند ، و جمله در زير اين كوه هلاك شوند .
پس اين نقيبان دوازدهگانه باز پيش بنى اسرائيل آمدند ، و صفت آن جبّاران و آن عوج بن عنق بكردند كه چه قومىاند ، و عوج با ايشان چه كرد . و بنى اسرائيل پيش موسى آمدند و گفتند كه : اين جبّاران مردمانىاند بس با قوّت ، و ما طاقت ايشان نداريم و با حرب بايشان برنيائيم « 1 » ، و ما آنجا نخواهيم آمدن . تو دانى با خداى خويش ، تو برو و با خداى خود با ايشان حرب كن « 2 » كه ما اين جا نشستهايم و نمىآئيم تا تو به روى و باز پيش ما آيى . پس خداى عزّ و جلّ بر ايشان خشم گرفت ، و آن بيابان بر ايشان زندان گردانيد . چنان كه گفت عزّ و جلّ :
يا مُوسى إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّى يَخْرُجُوا مِنْها ، فَإِنْ يَخْرُجُوا . . .
( الى قوله )
إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ
« 3 » .
پس موسى عصا برگرفت و تنها برفت ، و چون بنزديك آن شهر جبّاران برسيد ، عوج را ديد كه از دور مىآمد ، و آن كوه بدان عظيمى بر سر نهاده بود . و موسى از وى بترسيد و دعا كرد مر خداى را ، و گفت : يا رب تو خود
هامش
( 1 ) متن : برنيايم .
( 2 ) متن : كنى .
( 3 ) المائدة ، 24 - 22