94 - بگو : اگر هست شما را سراى آن جهان نزديك خداى خالص « 1 » از بيرون مردمان ، انديشه « 2 » كنيد مرگ را اگر هستيد راست گويان *
95 - و نه انديشه كنند آن را هرگز بدانچه پيش كرد دستهاى ايشان ، و خداى داناست بستمكاران *
قصهء رفتن موسى بحرب جباران
چون موسى عليه السّلام پرداخته شد از مناجات ، به شهر مصر باز آمد با بنى اسرائيل ، و آن خواستهاى قبطيان همه ميراث ماند بر بنى اسرائيل .
خداوند عزّ و جلّ بفرمود موسى را با جملهء بنى اسرائيل بجنگ رفتن جبّاران .
و اين بدان وقت بود كه حق تعالى كوه را بفرستاد تا بر سر ايشان بيستاد و پس هيچ چاره نمىدانستند ، و شريعت توريت كه حق تعالى فرموده بود جمله به خود در گرفتند ، و بدان موجب كار ميكردند ، و خداى تعالى ايشان را برگزيد از ميان خلقان ، و آن خواستهاى قبطيان بديشان داد .
پس يك چند برآمد بفرمود موسى را كه : با بنى اسرائيل برو بدان شهر جبّاران ، و با ايشان حرب كن ، كه من خداوندم مر شما را بريشان ظفر دهم .
و اين جبّاران قومانى بودند كه از عاديان بازمانده بودند ، و چنين گويند كه بالاى ايشان بيست گز و سى گز بود . و ايشان را مهترى بود نام او عوج بن عنق ، به بالا ازيشان درازتر بود ، و بقوّت ازيشان قوىتر بود .
و بدان روزگار كه خداى عزّ و جلّ قوم عاديان را هلاك كرد ، اين عوج با گروهى بجاى ديگر بودند ، و هود پيغامبر را خود نديده بودند ، و چون آن قوم عاد هلاك شدند ايشان خبر نداشتند ، و لكن اين جبّاران از جملهء
هامش
( 1 ) يكتا و يگانه . ( صو ) يكتاه كرده . ( پا ) ترجمهء : خالص .
( 2 ) آرزو .
( پا . صو )