آن چنان بود كه چون عيسى عليه السّلام آن آيتها بنمود و مرده را زنده مىگردانيد ، ايشان او را گفتند كه : تو اين بجادوى ميكنى . و عيسى را از آن كار اندوه آمد برخاست و هجرت كرد و از بيت المقدّس برفت و آن حواريان با او برفتند . و ببيابان « 1 » اندر شدند . چون از آن بيابان پارهاى برفتند ، طعام نيافتند ، و عيسى را گفتند كه : خداوند تو تواند كه ما را خوانى فرستد از آسمان پر از طعام ، كه ما آن را بخوريم ؟ عيسى گفت كه : از خداى بترسيد . اين كار بر خداى آسانست ، و لكن از پس آن كه آن خوان طعام بيايد ، كسى بر خداى عزّ و جلّ عاصى شود و عصيان آورد ، خداى تعالى او را بگيرد و عذابهاى سخت كند . ايشان گفتند : روا باشد كه ما هيچ عصيان نياوريم و بخداى عزّ و جلّ عاصى نشويم . پس عيسى از خداى عزّ و جلّ حاجت خواست ، چنان كه گفت :
اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آيَةً مِنْكَ ، وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ
« 2 » .
پس خداى عزّ و جلّ خوانى فرستاد از آسمان با طعامهاى الوان ، و سه روز هم بر آن قاعده مىآمد . روز چهارم نيامد و ايشان گفتند كه :
عيسى اين بجادوى مىكرد « 3 » . و آن همه گفته بودند و هم عاصى گشتند .
و خداى تعالى خشم گرفت ، و اين گروه را كه اين سخن گفته بودند خداى تعالى ايشان را كبّى گردانيد . و اين قصّهء ايشان بتمامى گفته آيد بجايگاه خويش . ان شاء اللَّه .
قصهء آن كشته كه بر بنى اسرائيل افتاد
و اين حديث چنان بود كه اندر بنى اسرائيل مردى بود و خواستهء
هامش
( 1 ) بيابان اندلس ( پا . صو ) - در متن كلمهء « اندلس » را نوشتهاند و بعد خط زدهاند .
( 2 ) المائدة ، 114 .
( 3 ) همى كند كه جادوى سه روز بيشتر برندارد . ( پا )