گرد آمدند ، و پيش موسى رفتند و گفتند : يا موسى اين كار بر ما دراز شد ، بايد كه تو از خداى خويش حاجت خواهى ، و اندر خواهى كه پيدا كند كه اين مرد را كى كشته است ، تا ما ازين عذاب باز رهيم . موسى دعا كرد و از خداى تعالى حاجت خواست تا آن كشنده را باز ديدار كند .
حقّ تعالى موسى را گفت كه بگو : تا گاوى بكشند و پارهاى از آن گاو بر مرده زنند ، تا مرده زنده گردد و بگويد كه او را كى كشته است . موسى ايشان را گفت كه حقّ تعالى چنين مىفرمايد . ايشان گفتند كه : يا موسى تو ما را مىافسوس كنى ! موسى گفت كه : مبادا آن روز كه من از افسوسكنان باشم .
و پيغامبر ما گفت صلّى اللَّه عليه و سلّم :
شدّد بنو اسرائيل امر البقرة على انفسهم ، فشدّد اللَّه عليهم .
گفت : بنى اسرائيل اين كار گاو بر خويشتن سخت كردند تا خداى تعالى آن را سخت گردانيد بر ايشان ، كه چون موسى ايشان را فرمود كه گاوى بكشى « 1 » ، بكشتندى ، ايشان را آن همه رنج و سختى پيش نيامدى .
پس گفتند كه : يا موسى از خداى درخواه تا اين گاو چه گاوى است ؟
گفت كه : اين گاويست نه جوان و نه پير ، ميان اين هر دو . گفتند : يا موسى اندر خواه كه اين گاو چه رنگ است ؟ گفت : اين گاوى زردست ، چنان كه مردم از ديدار او شاد گردند . پس گفتند : يا موسى اندر خواه كه اين گاو كار كرده است يا نه ؟ كه بر ما مىدشخوار اوفتد تا مگر بدانيم اگر خواهد خداى . موسى گفت كه : گاويست كه هيچ كار نكرده باشد « 2 » ، نه كشت كردن و نه آب كشيدن .
هامش
( 1 ) بكشيد ، ايشان هم انگه گاوى . ( پا )
( 2 ) كه او را كار سخت نفرمودهاند . ( پا )