و اين چنين گاو طلب مىكردند و هيچ جاى نمىيافتند . و چون بسيار طلب كرده بود [ ند ] و آخر پير زنى يكى بدين صفت كه ياد كرديم داشت .
و اين پير زن درويشى بود و معاش او از آن گاو بودى ، و آن گاو را ازو بخواستند . گفت : من اين گاو [ ] را نفروشم كه معاش من و عيالگان ازين گاو مىباشد ، و من البتّه نفروشم . و آن پير زن دانست كه ايشان آن گاو از بهر چه طلب مىكنند ، و به هيچ گونا رضا فروختن نمىداد ، بچندان كه مىخواستند . و پس چون شفاعت بسيار مىكردند از جهت آنكه هيچ ديگر بدان صفت نمىيافتند ، و چون شفاعت بسيار كرده بودند و پير زن دانست كه هيچ ديگر چنان بدست نمىتوانند كرد و درماندهاند ، پس اقرار « 1 » بداد ، و گفت : بدان شرط بدهم كه چون كشته باشيد ، پوست اين گاو پر دينار كنيد و بدهيد ، و ايشان هم برين قرار بدادند كه بدهيم .
و بنى اسرائيل اندر مانده بودند و هيچ حيله نمىدانستند ، و آن گاو بدين شرط بخريدند و بكشتند ، و پوست او پر دينار كردند و باز وى دادند .
و چون گاو كشته بودند پارهاى از آن دمچهء او برداشتند و ببردند و بر آن كشته زدند ، و آن كشته بقدرت حق تعالى زنده شد ، و بنشست ، و از وى بپرسيد « 2 » كه : ترا كى بكشت ؟ گفت : كه برادرزادگان من مرا كشتند .
پس موسى بفرمود تا آن برادرزادگان او را بياوردند و بكشتند و خلق از آن بلا باز رستند .
[ ترجمه ]
75 - همى پنداريد كه بگروند شما را ، كه بودند گروهى از ايشان كه مىشنيدند سخنان خداى ، پس بگردانيدند آن را از پس آنچه اندر يافتند و ايشان مىدانند *
هامش
( 1 ) « افزار » هم خوانده مىشود . ظاهرا : قرار
( 2 ) « ند » بالاى سطر : بپرسيدند .