تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
خواهد بودن ! گفت : پير بر جاى بلرزيد و متغيّر شد و عكّازه از دستش بيفتاد و روى به من كرد و گفت : يا حليمه ! دل مشغول مدار كه اين محمّد را كه تو مىگويى ، خدايى هست كه او را ضايع نكند ، برو او را پا كنى طلب كن ، گفت : چون اين حديث آشكارا شد ، به عبد المطَّلب رسيد . نگاه كردم مىآمد ، مرا گفت : يا حليمه ! چه كردى محمّد را ؟ گفتم : او را در ميان جان بپروريدم . چون به در مكّه رسيدم ، ناپيدا شد . عبد المطلب گمان برد كه بعضى قريش بر او اغتيالى كردند ، تيغ بر آهخت ( 1 ) و آواز داد : يا آل غالب ! قريش جمله پيش او جمع شدند و گفتند : يا سيّد ! تا چه رسيد تو را ؟ گفت : فرزند من محمّد مفقود شده است . آنگه بر نشست و قريش با او بر نشستند و در شعاب مكّه بگرديدند . چون نيافتند ، عبد المطلب بيامد و سلاح بينداخت و روى به بيت الحرام نهاد و طواف كرد در گرد خانه اسبوعى و گفت :
يا ربّ ردّ راكبى محمّدا ردّ إلى و اتّخذ عندي يدا
يا ربّ ان محمّد لن يوجدا يصبح قريش كلَّهم مبددا
مناديى از آسمان ندا كرد و گفت : اى قوم جزع مكنى ( 2 ) كه محمّد را خدايى هست كه او را نگاه دارد . عبد المطلب گفت : يا هاتف ! كجاست او ؟ گفت : به وادى تهامه بنزديك فلان درخت . عبد المطَّلب بر نشست و روى آن جا نهاد . در راه ورقهء نوفل پيش ( 3 ) بر افتاد با او برگرديد ( 4 ) ، چون برسيدند به آن جا ، رسول - عليه السلام - شاخ آن درخت بگرفته بود و به برگ درخت بازى [ 142 - پ ] مىكرد . عبد المطَّلب گفت : من أنت يا غلام ، تو كيستى اى كودك ؟ چه عبد المطَّلب او را نشناخت كه مدّتى دراز از او غايب بود . گفت : أنا محمّد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب . عبد المطلب گفت : فديتك نفسي ، جان من فداى تو باد . آنگه او را با
هامش
( 1 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : تيغ بركشيد . ( 2 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : مكنيد . ( 3 ) . كا ، آد ، گا او . ( 4 ) . كا ، آد ، گا : باز گشت .