سپرد . او محمّد را برگرفت و با قبيلهء خود برد بني سعد [ 141 - پ ] و آن جا شير بداد . چون مدّت رضاع تمام شد و رسول - عليه السلام - باليده گشت ، او را برگرفت و با نزديك عبد المطلَّب برد . حليمه گفت : چون به در مكّه رسيدم ، هاتفى آواز داد : هنيئا لك يا بطحاء ، مكّه نوش باد تو را اى ( 1 ) بطحا مكّه كه امروز نور و بهاء و جمال و زين عالم با تو آمد . گفت : آنگه رسول را بنهادم تا قضاى حاجتى كنم .
چون باز نگريدم ، او را نديدم . از جوانب بتاختم ، هيچ جاى نيافتم . او را فرياد كردم و جامه چاك كردم و مىگشتم و إله شده ، و هر كه را ديدم مىپرسيدم و مىگفتم : كودكى را بر اين صفت و بر اين شكل ديدى ( 2 ) ؟ كس خبر نداد مرا . چون آيس شدم ، با خود گفتم : من با عبد المطلب چه عذر آرم ! گويم : پسرى را چون محمّد كه در عالم نظير نداشت به من دادى ، او را بپروردم و به در سراى تو آوردم .
از پيش چشم من او را بر بودند و من بى خبر ! آنگه گفتم : اگر باز نيابم او را ، خويشتن را از بن كوه بيندازم تا بميرم و از اين غم برهم .
گفت : پيرى بيامد و مرا گفت : چه رسيد تو را ، و اين جزع براى چه مىكنى ؟ قصّه با او بگفتم . گفت : بياى تا بنزديك صنم بزرگتر رويم كه هبل است و از او در خواهيم تا هدايت كند ما را بر او . گفت : برخاستم و با او بنزديك هبل رفتم . آن پير گرد بر گرد هبل در گرديد و بر او بوسه داد و گفت : اى دستگير مادر نوايب و شدايد : تو را بر قريش منّتها بسيار است ، و اين زن سعدى در تو مىنالد از آن كه كودكى داشت بر در مكّه گم شده است . ما را بر او ره نماى ، و او محمّد نام است ، بر ما منّت نه به ردّ او با ما .
حليمه گفت : راست چون پير نام محمّد گفت : هبل به روى در آمد و اصنام جمله بيوفتادند ، و هاتفى آواز داد و گفت : اى [ 142 - ر ] پير بى خرد ! دور باش ، اين چه حديث است كه مىگويى ! نمىدانى كه هلاك ما بر دست محمّد
هامش
( 1 ) . كا ، آد ، گا : اين .
( 2 ) . آج و ديگر نسخه بدلها : ديديد .