* ( يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ ) * ، بدهند ايشان را از خمرى صافى ، پاكيزه ، خوش ( 1 ) .
گفتند : خمر كهن باشد . مقاتل گفت : خمر سپيد باشد ، قال حسّان :
يسقون من ورد البريص عليهم
بردا ( 2 ) يصفّق بالرحيق ( 3 ) السلسل
و قال آخر :
ام لا سبيل إلى الشباب و ذكره
اشهى إلىّ من الرحيق السلسل
* ( مَخْتُومٍ ) * ، مهر بر نهاده . آنگه بگفت كه : مهر او مشك باشد . مجاهد گفت :
يعنى سر به گل كرده ، جز آن است كه به جاى گل مشك باشد ، و براى كرامت او مهر بر او نهند تا دست هيچ كس به او نرسد كه خداوندش را بود كه از او نفار طبعى باشد ( 4 ) . عبد اللَّه مسعود گفت : مختوم ، أى ممزوج ، ختامه ، أى مزاجه ، گفت : آميخته باشد به مشك ، به جاى آن كه اين جا مزج به آب كنند ، آن جا به مشك باشد ( 5 ) بعضى دگر گفتند : ختامه ، عاقبته و خاتمته ، و آخر طعمه مشك ، يعنى چون از دهن باز گيرند بوى مشك دهد . قتاده گفت : به كافور مزاجش ( 6 ) كنند و به مشك مهرش كنند .
أبو الدّراء گفت : اين ختام شرابى باشد سپيد كه ايشان شراب خود به آن ممزوج كنند و بوى او چون بوى مشك باشد تا اگر كسى يك انگشت در او زند [ 84 - پ ] و در دنيا دارد ( 7 ) ، همه دنيا معطَّر شود و همه جانوران نصيب يابند از آن بوى ، و اصل « ختم » در لغت آخر كار بود ( 8 ) ، و منه ختم القرآن و
قوله - عليه السلام : الامور بخواتيمها
، أى بعاقبتها ( 9 ) ، و منه قيل للنّبى - عليه السلام : خاتم الأنبياء ، و مهر را از اين جا « ختم » گويند كه مهر به آخر كار باشد عند الفراغ من
هامش
( 1 ) . آج : خوش بوى .
( 2 ) . كذا : در اساس و همهء نسخه بدلها ، قرطبى ( 19 / 265 ) و تبيان ( 10 / 303 ) : بردى .
( 3 ) . اساس : الرحيق ، با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها و ضبط مشترك قرطبى و تبيان تصحيح شد .
( 4 ) . كا ، آد ، گا : نفرت طبعى حاصل آيد .
( 5 ) . آج : كنند .
( 6 ) . كا ، آد ، گا : مزجش .
( 7 ) . آج : آرد .
( 8 ) . آد ، گا : باشد .
( 9 ) . كا همهء نسخه بدلها : بعواقبها .