بگفته است در عقب آن : * ( إِذا مَسَّه الشَّرُّ جَزُوعاً ، وَإِذا مَسَّه الْخَيْرُ مَنُوعاً ) * ، و چون بدى به او رسد جزع كند ، و چون نيكى به او رسد منع كند . سعيد جبير گفت : « هلوع » بخيل باشد ، عكرمه گفت : ملول باشد . قتاده گفت و ابن زيد :
جزوع باشد ، و الهلع أفحش الجزع . مقاتل گفت : تنگدل باشد . ابن كيسان گفت : طبع او آن است كه به شهوات مستعجل باشد و از آنچه نخواهد گريزان بود . آنگه به خلاف طبع ( 1 ) او را تكليف كرد تا تكليف او به خلاف هواى او باشد كه بر مخالفت هوى مستحق باشد ثواب را ، و گفتند : « هلوع » جهول باشد . سهل گفت : متقلَّب بود در شهوات خود . ابن عطا گفت : « هلوع » آن بود كه چون مرادش حاصل بود راضى شود ، و چون حاصل نبود خشم گيرد .
ابو الحسين ورّاق گفت : آن باشد كه در نعمت خداى را فراموش كند و در شدّت خداى را خواند . سهل گفت : آن باشد كه در وقت نعمت مانع بود ، و در ( 2 ) درويشى جازع . ابو عبيده گفت : آن كه بر نعمت شكر نكند و بر بلا صبر نكند ، و گفتند : طمّاعى باشد كه به اندكى از دنيا راضى باشد و براى فوت اندكى خشم گيرد ( 3 ) ، و رسول - صلَّى اللَّه عليه و آله و سلَّم - گفت :
شرّ ما فى الرّجل شحّ هالع أو جبن ( 4 ) خالع ،
گفت : بدتر آنچه در مرد بود بخلى بود كه او را به جزع آرد ، بخلى با حرص ، و يا بد دلى كه دل او از جاى بركند ، و عرب گويد : ناقة هلواع ( 5 ) ، اذا كانت سريعة السّير خفيفة ، قال الشّاعر :
صكّاء ذعلبة اذ استدبرتها
حرج إذا استقبلتها هلواع
* ( إِذا مَسَّه الشَّرُّ جَزُوعاً ) * ، چون شرّى و آفتى و نكبتى به او برسد به قلَّت شكر
هامش
( 1 ) . آد ، گا : آن ، كا : او .
( 2 ) . آد ، گا وقت .
( 3 ) . آد ، گا : خشمگين گردد .
( 4 ) . اساس : حسر ، با توجّه به كا تصحيح شد .
( 5 ) . آد و ديگر نسخه بدلها : هلوع .