و اين چنان باشد كه ما گوييم : فلان چنين و چنين است و بر سر متّهم است به چيزى ديگر ، و در اين كلمه معنى « بعد » ، [ مع ] ( 1 ) باشد . * ( زَنِيمٍ ) * ، أى دعىّ ملحق النّسب ملصق بالقوم و ليس منهم ، بى اصلى بى نسبى كه او را با قومى نسبت كنند كه از ايشان نيست ( 2 ) ، قال الشّاعر - شعر :
زنيم تداعاه الرّجال زيادة
كما زيد في عرض الأديم الأكارع
و قال [ حسّان ] ( 3 ) :
و انت زنيم نيط في ال هاشم
كما نيط خلف الرّاكب القدح الفرد
و قال اخر :
زنيم ليس يعرف من ابوه
بغيّ الامّ ذو حسب لئيم .
مرّة الهمدانىّ گفت : ( 4 ) پدرش از پس هژده ( 5 ) سال قبول كرد او را . از امير المؤمنين على - عليه الصّلاة و السّلام - روايت كردند كه : « زنيم » بى اصلى ( 6 ) باشد ، و گفتند : « زنيم » آن باشد كه نشان بد گوهرى با خود دارد كه باز شناسند او را كزنمة الشّاة . عكرمه گفت از عبد اللَّه عبّاس كه او گفت : آيت در شأن آن كس آمد كه ( 7 ) او را به اين صفات مقدّم بشناختند ، تا گفت : زنيم ، آنگه بشناختند او را به آن كه او را زنمه ( 8 ) بود چون زنمهء گوسفند بر گردنش ( 9 ) .
قرظىّ و سعيد جبير گفتند و ابو رزين كه : « زنيم » كافرى همچنين لئيم نسب معروف به خبث و شرارت . شهر بن حوشب روايت كرد از عبد اللَّه عبّاس كه
هامش
( 3 - 1 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به آد و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 2 ) . آد و ديگر نسخه بدلها : نباشد .
( 4 ) . كذا : در اساس و ديگر نسخه بدلها ، چاپ شعرانى ( 11 / 231 ) وليد را .
( 5 ) . گا : هجده .
( 6 ) . آد و ديگر نسخه بدلها : بى اصل .
( 7 ) . اساس : كه آمد ، با توجّه به آد و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .
( 8 ) . اساس : زنيمه ، با توجّه به كا تصحيح شد .
( 9 ) . آد و ديگر نسخه بدلها : بشناسند چنان كه گوسفند را به دو زنمه كه بر گردن دارد بشناسند .