اشارت نكردند به گناهى كه خداى اين گناه نيامرزد .
ثوبان گفت : مولاى رسول - صلَّى اللَّه عليه و على آله - كه ، از رسول شنيدم كه گفت : نخواستمى تا همهء دنيا مرا بود ( 1 ) و اين آيت نيامده بودى ، بل اين آيت دوستتر دارم از همهء دنيا .
ابن سيرين گفت : در قرآن هيچ آيت از اين آيت فراختر نيست .
معمر روايت كرد از زهرى كه ، يك روز عمر خطَّاب در نزديك رسول - صلَّى اللَّه عليه و آله - رفت ( 2 ) . رسول - عليه السّلام - گفت : يا عمر ! چرا مىگريى ؟ گفت : يا رسول ( 3 ) : جوانى بر اين در ايستاده است گريان ، از گريهء او ( 4 ) دل من بسوخت و چشمم گريان شد . رسول گفت : در آرش او را . او را در آوردند ( 5 ) گريان . رسول - عليه السّلام - گفت : چرا مىگريى اى برنا ؟ گفت : يا رسول اللَّه ! از گناهى كه كردهام و از خشم خداى مىترسم . گفت : يا جوان ! شرك آوردهاى به خداى ؟ گفت : نه يا رسول اللَّه ! گفت : خون به ناحق كردهاى ( 6 ) ؟ گفت : نه . گفت : خداى گناهانت بيامرزد ( 7 ) ، گناهت مانند آسمانها هفت و زمينها هفت و كوههاى زمين است . گفت : يا رسول اللَّه ! گناه من از اين عظيمتر است . گفت : گناه تو عظيمتر است يا عرش ؟
گفت : گناه من . گفت : گناه تو عظيمتر ( 8 ) است يا كرسى ؟ گفت : گناه من . گفت :
گناه تو عظيمتر است يا خداى تعالى ؟ گفت : خداى از همه چيزى عظيمتر است .
گفت : برو كه خداى عظيم ، گناه عظيم بيامرزد . آنگه گفت : بگو تا گناه تو چيست ؟ گفت : يا رسول اللَّه ! شرم مىدارم از روى تو . گفت : آخر بگو ( 9 ) . گفت : يا رسول اللَّه ! من مردى نبّاش بودم ، مدّت هفت سال نبّاشى كردم و گورها مىشكافتم و كفن مردگان باز مىكردم . اتّفاق افتاد كه دخترى از آن انصاريى ( 10 ) فرمان يافت . من گور او ( 11 ) باز كردم و او را بر آوردم و برهنه كردم . چون بر گشتم نفسم مطالبت كرد ،
هامش
( 1 ) - دا ، آج ، لب : بودى .
( 2 ) - دا ، آج ، لب ، افزوده : گريان .
( 3 ) - دا ، آج ، لب : رسول اللَّه .
( 4 ) - دا ، افزوده : گريه بر من افتاد .
( 5 ) - دا ، آج ، لب : در آورد .
( 6 ) - آج ، لب : خون ناحق ريختهاى .
( 7 ) - دا ، آج ، لب ، افزوده : و اگر .
( 8 ) - آج ، لب : فزونتر .
( 9 ) - دا ، آج ، لب : بگوى .
( 10 ) - دا ، آج ، لب : از انصاريان .
( 11 ) - آج ، لب : او را .