تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
اختيار كرد براى مطابقت معنى ، گفت : سالما ، خالص باشد خلاف مشترك ( 1 ) . و سلما ، مسالم ( 2 ) باشد خلاف محارب . عبد اللَّه عبّاس و مجاهد و حسن در شاذّ ، هم سالما خواندند به الف و باقى قرّا ، سلما خواندند به فتح « سين » و « لام » . و سعيد جبير ، سلما به كسر سين و سكون لام . و السّلم ، الصّلح ، من باب « رجل عدل و صوم » باشد . * ( هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلًا ) * ، ايشان راست باشند از روى مثل ! يعنى ، نباشند . اين مثلى است كه خداى تعالى بزد براى كافر ( 3 ) ، كه او خدايان مختلف پرستد و مقسّم باشد عبادت او بر معبودان پراگنده [ 112 - پ ] و مؤمنى را كه جز يك خداى را نپرستد . * ( الْحَمْدُ لِلَّه ) * ، سپاس خداى را ، يعنى ، به حمد خداى ، راست نباشد در حسن حال و رعايت براى آن كه آن را كه يك مالك باشد رجوعش با او بود ، پس مؤونتش بر او ( 4 ) بود و معونتش از او بود ، و آن را ( 5 ) مالكان مختلف باشند ، او را رجوع با همه بود به نصب ، اين با آن گذارد و آن به اين در ميانه مملوك بىبرگ و بىنوا بود ، چنان كه در مثل پارسيان گويند : « شهرى به دو امير ( 6 ) زود گردد بيران ( 7 ) » ، اين هم آن مثل است به معنى آن كه ( 8 ) گفت . * ( بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ ) * ، بل بيشترينهء ايشان ندانند از آن كه انديشه نكنند . آنگه بر سبيل وعظ و تذكير گفت : * ( إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ ) * ، تو اى محمّد مرده‌اى ( 9 ) و اينان همه مردگاناند ، يعنى ، بخواهى مردن و ايشان ( 10 ) . آنگه براى قرب حال كه [ لا ] ( 11 ) محال مآل ( 12 ) مرگ خواهد بود ، ايشان را مرده خواند . در شاذّ ابن محيصن ( 13 ) و ابن ابى عيله ، « مايت » خواندند به « الف » در هر دو جاى . قتاده گفت : اين خبر مرگ است كه با ايشان داد . جعفر بن سليمان گفت : با صلة بن اشيم طعامى مىخوردم ( 14 ) . مردى در آمد و خبر
هامش
( 1 ) - آج ، لب : مشرك . ( 2 ) - آج ، لب : مسلم . ( 3 ) - آج ، لب : كافران . ( 4 ) - آج ، لب : از او . ( 5 ) - آج ، لب : آن را كه . ( 6 ) - آج ، لب : مير . ( 7 ) - آج ، لب : ويران . ( 8 ) - اساس و آب : آنك ، آج ، لب : آنگه . ( 9 ) - اساس : مردهءئى . ( 10 ) - آج ، لب : تو و ايشان . ( 11 ) - اساس : ندارد ، از آج ، افزوده شد . ( 12 ) - اساس : ماءل ، لب : مآل با . ( 13 ) - آج ، لب : محيص . ( 14 ) - آج ، لب : مىخورديم .